شناسه: 64953

رعايت آداب مستحب

راوی علی اصغر کمالی پور : یک پیرمردی که حدود هفتاد - هشتاد سال سن داشت به جبهه آمده بود. من از ایشان سؤال کردم که چرا با این سن و سال به جبهه آمده ای؟ پیرمرد در جواب من این خاطره جالب را تعریف کرد: در یک روز نوجوانی که هنوز مو در صورتش نروییده بود به نزد من آمد و گفت: می خواهم به جبهه اعزام شوم، گفتم: خیلی کم سن وسال هستی شناسنامه ات را بده ببینم. همینطور که حرف می زد بوی عطرغیرطبیعی به مشامم می رسید. فردای آن روز دوباره مراجعه کرد و من او را در حالی که بوی عطر دل انگیزی می داد ثبت نام کردم، روزی که می خواست به منطقه اعزام شود به بدرقه اش رفتم، وقتی به محل اعزام رسیدیم دیدم ایشان سوار ماشین شده، بلافاصله به داخل ماشین رفتم و برای چند لحظه ای او را از ماشین پیاده کردم و گفتم: من یک سؤالی از شما دارم می خواهم که پاسخ بدهی. گفت: چه سؤالی داری؟ گفتم: روزی که برای ثبت نام به من مراجعه کردی دهانت بوی عطر می داد. گفت: نه اینطور نیست، گفتم: چرا من می دانم، خودت هم می دانی که بدنت بوی عطر غیرطبیعی می دهد و به نحوی که انسان مجذوب آن عطر می شود. ایشان مرا کنار کشید و گفت: شما اسم مرا فراموش کردی و حتماً به خاطرت نمانده است. ولی از شما خواهش می کنم تا زمانی که من شهید نشده ام به کسی نگو، گفت: کلاس پنجم ابتدایی که بودم، مادرم در خانه قرائت قرآن و زیارت عاشورا داشت و به من توصیه می کرد که همیشه صلوات بفرست، در ادامه گفت: من از آن زمان به بعد علاوه بر این که همیشه با وضو بودم، بیشتر اوقات صلوات می فرستادم و این بوی عطر به خاطر آن صلواتهایی است که می فرستادم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه