شناسه: 64959

فکاهي شوخ طبعي

راوی محمد عامل : یک شب به اتفاق حاج رمضان عامل سوار موتور داخل یکی از میدانها می رفتیم، میدان برق نداشت، موتور من هم چراغ نداشت، داخل میدان را خاکبرداری و کناری ریخته بودند، من فکر کردم، دیگر جلویمان خاک نیست اما همینطور که می رفتیم با موتور روی زمین افتادیم وقتی بلند شدم فراموش کرده بودم که حاج رمضان هم با من بوده مقداری که رفتم یادم آمد که حاج رمضان با من بوده بلافاصله برگشتم و پیدایش کردم وقتی به کنارش رسیدم دیدم در حالت اغماء افتاده است، خیلی ترسیدم، ترک موتور سوارش کردم و به درمانگاه چهار راه میدان بار منتقلش کردم و بلافاصله به مطب دکتر رفته و موضوع را با پزشک در میان گذاشتم، دکتر گفت: حالت تهوع داشت، گفتم: بله گفت: ممکن است ضربه مغزی باشد، من در حالت ایستاده شروع به گریستن کردم که جواب پدرم را چه بدهم، یکدفعه شهید عامل چشمهایش را باز کرد و با خنده گفت: من هنوز نمرده ام باید در این دنیا بمانم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه