شناسه: 64974

شجاعت و شهامت

راوی صادق نشاندار : در منطقه چزابه که مستقر بودیم یک بیسیم صدا کرد صادق صادق رمضان بعد من گوشی را برداشتم با خودم گفتم خدایا این موقع شب با من چه کار دارد ساعت حدود 12 شب بود گفتم:رمضان صادق به گوشم گفت: 5الی 6 نفر از بچه هایت را بردار و کوله هایت را هم بردار و با بیسیم بیا اینجا .تپه ای در آنجا بود به نام تپه شهدا که حاج رمضان عامل را خیلی رنج می داد به دلیل اینکه تعدادی جنازه در آنجا مانده بودند. می خواستند به هر طریقی شده حتی اگر خودش هم شهید شود تصمیم داشت پیکر شهدا را به عقب منتقل کند می گفت من شرمنده خانواده های این شهدا هستم من تا این را شنیدم که باید جلو بروم آتش شدید بود سنگر ما هم که سنگر فرماندهی بود یک چند تا زخمی هم آورده بودند ما هم تا به حال زخمی به آن صورت ندیده بودیم.که شانه های آنها تیر خورده باشد.دست قطع شده باشد با دیدن آنها وحشت مارا برداشت بعد جواد عطایی که او هم بیسیم چی بود وقتی این حالت مرا دید گفت:چیست بنزین کم آورده ای تو که دم از شهادت می زدی ایشان بلند شد و گفت :تو بجای من اینجا باش من می روم خلاصه کوله را برداشت و به کمک برادر عامل رفت و توانستند چند تا از شهدایی که در آن تپه بودند را انتقال دهند.رعب و وحشتی هم به دل دشمن انداختند به نحوی که دشمن احساس کرد از اینجا می توانند ضربه بخورند .بعد جواد عطایی در خصوص عملکرد رمضان عامل می گفت:عامل عراقی ها را گیج کذده بود به چند تا از بچه ها چراغ قوه داده بود که از جناح پشت برود جلو و چراغ قوه را خاموش روشن کنید که عراقی ها تیربار را به سمت چراغ قوه بگیرند و فکر کنند نفرات پیاده ی ما از اینجا می خواهند حمله کنند و به این وسیله توانسته بودند توجه دشمن را به آن سمت جلب کنند و خودشان از طرف دیگر بروند و پیکر شهدا را به عقب انتقال دهند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه