شناسه: 64977

شرح عمليات

راوی غلامحسین رضوانی : قرار شد از ایلام مستقیما به مریوان برویم بچه ها رفتند غسل شهادت کردند وبعد برادر عامل فرمودند معاون گردان ها به پادگان امام کرند غرب بروند جهت انتقال نیروها به مریوان و فرماندهی گردان ها مستقیم آماده باشند که به مریوان می رویم یادم است سوار یک ماشین شدیم و رو به مریوان حرکت کردیم وقتی وارد مریوان شدیم توی همان تاریکی شب به کنار رودخانه شیله نزدیک پاسگاه گرمه رفتیم نیروها هم بعدا به ملحق شدند آن جا در بحث شناسایی در خدمت برادر عامل بودیم تا این که عملیات شروع شد چندین محور را شناسایی خوب و جالبی انجام دادیم توی مسیر که برای شروع عملیات می رفتیم عامل با گردان ما آمدند توی راه کار که می رفتیم به شهر پنجوین که نزدیک شدیم ایشان فرمودند نماز را توی راه همین طور که راه می روید بخوانید هر ایرادی داشت مسئولیتش بعهده من است هیچ مشکلی نیست کسی وسوسه نشود احساسی نشود وسواس او را نگیرد این مسائل به ما ربطی ندارد مسائل شرعی از بالا حل شده شما نمازتان را بخوانید نماز را که در طی مسیر می رفتیم خواندیم و رسیدیم پایین راه کار قبل از منطقه ی رهایی یک منطقه ای بود مستقر شدیم ایشان آن جا آمدند با ما صحبت کردند که شما جلومی روی یا فرمانده گردان گفتم: من می روم آن جا ارتش برای اولین بار با ما ادغام شد من وقتی می خواستند ادغام کنند اعتراض کردم برادر رفیعی گفتند برادر حسین کوتاه بیا دیگر چیزی نگویید گفتم برادر ابوالفضل این کار دست ما می دهد مؤفق نمی شوی ایشان از موضع ولایتی استفاده کردند و دستور دادند که چیزی نگوییدیادم هست که گروهان از ما گرفتند و به ارتش دادند که به شدت نگران بودیم یک گروهان هم از ارتش به ما دادند که جایگزین کنیم آقای عامل آمد و گفت:شما با همین گروهان ارتشی باش مایه بگذارمعلوم می شد که استرس و نگرانی داشت اما به نحوی سعی داشت که این استرس را نشان ندهد گفتم خیلی خوب حالا که شما می فرمایید ما هم کار را قبول کردیم عملیات شروع شد و نیرو ها به نقطه رهایی آمدند و وارد کار شدند که گردان کمیل محمد رسول الله (ص) تلفات زیادی داد توی همین قضیه آن ها سمت راست ماکار می کردند زیر قله 1904 ما هم توی دره اصلی پنجوین بودیم که آن جا متاسفانه یک مقدار عملیات ناقص ماند و موفق نبود حتی بچه ها توی اورژانس عراقی ها وارد شدند و کار کردند دیگر به دلایل خاص دستور عقب نشینی دادند آن شب تا صبح بچه ها کار کردند از سه محور به پنجوین حمله شد تقریبا شمال غربی شهر کار خیلی عالی بود تلفات خیلی از دشمن گرفتیم بعد برگشتیم و آمدیم خدمت عامل که کسب تکلیف کنیم ایشان گفتند بریم توی قرار گاه تا ببینیم چه می شود من آمدم وسط راه کار ایستادم که یکی را فرستادم جلو و یکی را عقب که نیرو ها را جمع کنند که کسی جا نماند راه کار فاصله اش طو لانی بود امکان داشت بچه ها بر اثر خستگی یا مجرو حیت مقداری کند تر برگردند بعضی می گفتند :فرمانده هایمان دارند به ما خیانت می کنند این قدر نیرو آماده رزم بود خودش را به خدا واگذار کرده بود بعضی وقت ها باید به اندازه یک عملیاتی کار می کردیم تا بچه ها را می کشیدیم عقب و جمع و جورشان می کردیم دیگرآمدیم عامل گفت :که بچه ها برای چه دیر می آیند گفتم نیروها ناراحت هستند ایشان با اینکه بسیجی بودم و به من علاقه داشت بعد از اینکه رفت و آمد و پرسید چی شد یک تشر آنچنانی به من زد پرسیدم چکار کنم ؟ گفت:من نمیدانم تا ده میشمارم باید گردان را جمع و جور کرده باشی من سریعا به فرمانده گردان گفتم می خواهی چکار کنی ؟گفت :بچه ها اکثرا جمع هستند گفتم فایده ای ندارد سریع گفت چه طور آقا به هر حال سریع خودم هم برگشتم سریع نیرو را کشیدم عقب . می داقی تا 25 شمردم گفتم حالا ما به مدت 15 شماره سینه خیز و کلاغ پر میرویم گفت: حالا تو رمق سینه خیز و کلاغ پر را داری گفتم دیگر زور است ایشان گفت: نه دستت درد نکند گفت : شما نیرو ها را سریع ببرید کجاو کجا گفتم شما چه کار میکنید ؟گفت: من به قرارگاه میروم و به شما می گویم چه کار کنید چون خبر ها از قرارگاه میرسید که اگر بشود کار کنیم یعنی اگر بشود همان شب برگردیم بعد از دو سه ساعت ایشان آمدند هوا هم روشن شده بود و بچه ها صبحانه خورده بودند ایشان به ما گفتند برادر حسین نیرو ها را به مقر ببرید اینجا نباشند چون آنجا را هواپیماها می آمدند می زدند با توپ خانه میزدند نیرو ها را فرستادیم تعدادی هم مجروح داشتیم آن ها را هم فرستادیم یک دسته ی ویژه داشتیم آنجا مانده بود من هم ماندم عامل دوباره آمد و گفت :شما اینجا چه کار می کنید گفتم هیچی و ایستادم تا ببینم چه میشود ایشان بر گشت و دوباره همان بر خورد را کرد و گفت : برادر حسین گفتم بله گفت مگر نگفتم بروی شاگردان را ببری ما گردان را بردیم گفت شما نباید به هیچ عنوان بایستید گفت مگر نمیبینی اینجا آتش میریزد گفت نه ما کار داریم همین جور که میریزد که نمیشود در حالی که قاطع بود برخوردش نافذ بود واقعا فردی مؤمن ، مخلص و شجاع و با ایمان و تقوا بود . دیگر آمدیم عقب دیگر مرتضی قربانی ما را خواستند رفتیم به قرارگاه عملیاتی لشکر ایشان گفتند آماده شوید که برویم کار کنیم . بچه هایی که مسئولیت داشتند به تبع خوشحال بودند یک سری از رزمنده ها که خوشحال بودند و یک سری هم که رفته بود توی ذوقشان خورده بود گفتم با این وضعیت فکر نکنم بچه ها الآن پای کار بیایند آقایان جلسه ای گذاشتند . حدیثی ، صحبتی برای نیرو ها داشته باشند تا مقداری شارژ بشوند برادر مرتضی گفت : هر گردانی برود و برای نیرو های خودش صحبت کند نتیجه را به ما گزارش کند . ما گفتیم آماده ایم صحبت کنیم گردان را به خط کردیم یک چهل دقیقه ای برای آن ها صحبت کردیم بعدش هم گفتیم می خواهیم کار را تمام کنیم نصف کار را انجام داده ایم الآن روحیه ی دشمن ضعیف است بعد نتیجه را به برادر رفیعی و عامل گزارش دادیم برادر عامل زیاد توی مؤفقیت تیپ حضور نداشت چون همیشه در رفت و آمد بود و در محور های عملیاتی ایشان زیاد تلاش می کرد . دیگر آن جا عملیات نشد و به ایلام آمدیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه