شجاعت و شهامت
راوی محمد حسن جوان : بر اثر دوستی و رفاقتی که با برادر عامل داشتیم قبل از این که از بستان به چزابه برای شناسایی و استقرار نیروها برویم هر کداممان یک گردان داشتیم جفت گردان را یکی کردیم به نام گردان ولی عصر (عج) بعد به عامل گفتم آقای عامل شما بیا فرماندهی گردان را به عهده بگیر گفت: این نشد اگر می خواهی با هم کار بکنیم تو بشو فرماندهی من می شوم معاون گفتم یک کار دیگر می کنیم گفتیم چه کار؟ گفتنم بیا قرعه کشی کنیم ببینیم کدامیک می تواند فرمانده بشود کدامیک معاون یک این که تو بیا فرمانده چپ بشو من فرمانده راست می شوم و اگر دستوری از چپ به راست بود شما بده و به به من گفت: باشد یک کاری می کنیم صبح گردان را به خط کردیم قرار هم بود همان شب برویم نیرو ها را تحویل بگیریم و بیاییم استقرار پیدا کنیم دم غروب با این که آتش هم شدید بود که اصلا قابل تحمل نبود نحوه فرماندهی هم هنوز مشخص نبود عامل گفت:یک شرط دیگر هم دارد باید عمل کنی گفت: تو بگو قبول است من گفتم: باشد گفت: هر که بزرگتر بود بای تحویل بگیرد خوب من سن وسالم از ایشان بیشتر بود گفتم : خیلی خوب گفتم :پس فرمانده ات من هستم پس هر دستوری که دادم باید عمل کنی گفت: چشم عمل می کنم صبح بچه ها را به خط کردیم دیگر قرار بود معارفه داشته باشیم گفتم امشب را بخوابیم فردا صبح یک سری برنامه ها داریم دو تا گردان را به خط کنیم و ادغام نماییم فرمانده گردان را مشخص کنیم قرار بود صبح برویم و خط را از محمودی تحویل بگیریم تا آن زمان شیمیایی در کار نبود ما بچه ها را به خط کردیم تا سر ها را بتراشند به خاطر رعایت بهداشت به دلیل نبود حمام در منطقه در همین حین عامل آمد و گفت: مرد حسابی داری چه کار می کنی؟ گفتم نگاه تو یک قولی به من دادی قرار شد من هر می گویم تو عمل کنی . یا عمل کن یا بیا فرمانده بشو . کدام یک را می خواهی؟ عامل گفت: باشد . گفت: چه کار کنم الان گفتم: هیچی یک ماشین شماره چهار بیاور اول سر من را بتراش بعد سر خودت بعد فرمانده گرو هان و دسته ها بعد سایر بچه ها را ما سر ها را تراشیدیم قبل از صبح گاه و شبانه صبح شد و گردان را به خط کردیم قرار شد به عنوان فرمانده گردان برای گردان صحبت کنیم صبح بچه ها هم به خط شدند و بعد خبر مقدم خدمت آقایان گفته شد من اعلام کردم که فرمانده گردان ولی عصر حاج رمضان علی عامل است بنده به عنوان معاونت ایشان هستم منشی گردان و فرمانده گروهان ها را معرفی کردیم . آقای عامل هم قرار شد چیزی نگوید چیزی هم نگفت آمدیم پایین ریم نهار بخوریم گفت این بلایی را که سر ما در آوردی در یک جایی سرت در می آورم . گفت : مومن خدا این بلا نیست تو واقعا لیاقت بیشتری داری با این که سن و سالش از من کم تر بود ولی واقعا خیلی شجاع تر و با شهامت بود و خیلی با گذشت بود تنها چیزی که برایش اهمیت نداشت وجود خودش بود زمانی که ما با ایشان در این ماموریت بودیم یک بار ایشان تند صحبت نکرد خشن صحبت نکرد یک حرکت نا مشروع انجام نداد بعد از مدتی که در چذابه بودیم خط را تحویل کسی دیگر دادیم .
ثبت دیدگاه