شناسه: 64985

شرح عمليات

راوی غلامحسین رضوانی : 6 الی7 روز از معرفی بنده به گردان نگذشته بود که ابلاغ شد به ما که آماده شویم می خواهیم به خوزستان برویم . آن موقع در پادگان امام کرند غرب مستقر بودیم - از ابوالفضل رفیعی که فرماندهی تیپ امام صادق (ع) را به عهده داشت سوال کردیم کجا قرار است برویم گفت: می خواهیم برویم برای کربلا ی پنج کار کنیم شاید به توفیق حق آن جا کاری انجام بدهیم ما طبق دستور آماده شدیم که برویم صبح بود داشتیم صبح حانه می خوردیم رادیو ی بیگانه داشت برنامه پخش می کرد آقای رمضان عامل آمد تا آن لحظه با ایشان برخورد نکرده بودم - در اتاق را باز کرد و گفت بچه ها برویم من توی اتاق طرح و عملیات بودیم و به اتفاق عباسی و فوی و عاصف مجیدی و مجردی صبحانه می خوردیم بعد از این که عامل رفت پنج دقیقه ای بیشتر گذشته بود که آقای رفیعی آمدو گفت بلند شوید یادم است قوی گفت چای بخوریم و رادیو ی بیگانه را گوش کنیم بعدا برویم اما آقای رفیعی گفتند دیر می شود. گفتیم چشم و ما بلند شدیم و به سمت خوزستان حرکت کردیم در مسیر راه برادر عامل توجیهاتی درباره مسائلی که قرار بود کار کنیم و اهدافی که مد نظر بود دادند قرار بود ما در آن جا حد اقل پانزده روز کار کنیم بچه هایی که رفته بودیم کادر تیپ و فرماندهی بودیم مسئو لیت اجرای کار با حاج رمضان علی عامل بود فردای آن روز زسیدیم منطقه همان طور که برنامه ریزی شده بود به حالت مخفیانه رفتیم توی منطقه در بین خط ارتش خودمان و عراقی ها یک جایی را گرفتیم البته قبل از استقرار این موفقیت را آقای عامل چک کرده بود مقر اصلی را در گودی که از رمل ها تشکیل شده بود انتخاب کردیم یادم است پنج روز آن جا کار کردیم شب چهارم در خواب بودیم توچادر - من وسط آقای رفیعی و عامل خوابیده بودند ساعت شاید حدود 2 نیمه شب بود که دیدیم سرو صدا بلند است از خواب بیدار شدیم دیدیم برادران ارتشی هستند که توسط گشتی که در منطقه داشته اند از حضور ما مطلع شده بودند و آمده بودند یک نگهبان عامل گذاشته بود که دور و بر چادر نگهبانی بدهد که یک وقت از طرف عراقی ها کسی نیاید برادران ارتشی که آمده بودند دو تا سرهنگ بودند یک سرگرد در واقع مسئلین اصلی آن منطقه بودند چون آنها نمی دانستند که ما کی هستیم یک حالت وحشت زده ای داشتند وقتی بلند شدیم و چراغ روشن کردیم بلا فاصله سرهنگی که مسئول این ها بود برادر عامل را شناخت و بلا فاصله احترام گذاشتند و احوال پرسی و رو بو سی کردند بعد گفتند چرا ما را در جریان نگذاشتید که ما بدانیم که شما هستید بعد عامل توجیهاتی انجام دادند آن ها هم شروع کردند به توجیه کردند مسائل عامل هم گفتند بله شما درست می گویید بعد ابو الفضل گفتند حواسمان است شما نگران نباشید ما می خواستیم مزاحم شما نشویم خلاصه متوجه شد ند که ما کی هستیم رفتند و به حساب به ما توصیه نظامی کردند وقتی سرهنگ خداحافظی کرد و رفت آقای عامل گفت: جناب سرهنگ فلانی ما این جا صلواتی آمدیم فقط به اتکاء خدا آمدیم و می خواستیم مزاحم شما نشویم و این جا مستقر شدیم "قومکت الی الله" سرهنگ بر گشت و یک لبخندی زد و گفت: کسی حریف شما بچه های سپاه نمی شود ایشان دیگر رفتند و ما هم خودمان چایی درست کردیم و خوردیم و نماز صبح شد و حرکت کردیم رفتیم توی کار آقای عامل بلند شد و به ما هم گفت بچه ها بلند شوید برویم جلو حدود یک کیلو متری ما توی عمق رفتیم پشت سنگر ها ی کمین منقه را آقای عامل برای ما توجیه کرد و گفتند ما می خواهیم دوروز دیگر این جا کار کنیم و برنامه را جمع کنیم و برویم دیگر هوا داشت روشن می شد طبق معمول باید این کار را ترک می کردیم ایشان ما را برگرداندند و آمدیم توی مقرمان در مسیر راه من با ایشان صحبت می کردم گفتم برادر رمضان گفت: بله. گفتم این کار را بلافاصله شروع می کنی نمی گویی چه جوریه وضعش درچه حد استایشان گفت: تو از این بسیجی های دائمی گفتم من که چیزی نگفتم گفت: هنوز ما خودمان به نتیجه نرسیدیم هنوز تشکیلات به نتیجه نرسیده برنامه ریزی شده که این کار بشود تا ببینیم چه کار می کنیم بعد خندید و گفت: به هر حال برنامه ریزی شده که انشاء الله 10 الی 15 روز این جا کار کنیم همین طور که داشتیم می رفتیم به یک کمین گاه رسیدیم دست من را گرفت و کشیدو گفت: برادر بیایید نگاه کنیید اگر شما 20 بار هم رفت و آمد بکنید ولی عمیقا فکر نکنید ودورو بر را بررسی نکنید متوجه نمی شوید این قدر این کمین گاه کور بود بعد دیدم ما چهار روز این مسیر را رفته ایم اما متوجه این کمین نشده ایم چون توی تاریکی می رفتیم گرگ و میش بر می گشتیم ممکن است دشمن این جا نیرو به عنوان کمین و چشم بگذار و بعد از این تو ضیحات حساسیتمان نسبت به منطقه بیشتر شد بعد به قرار گاه آمدیم تغذیه ی پانزده روز را برده بودیم و قرار نبود با عقب تماس بگیریم چای مان روز اول و دوم تمام شده بود بچه ها گفتند: چای می خواهیم آقای عامل گفت: من چایی درست می کنم بچه ها هم هر کسی مشغول ککاری شده بود برادر عامل رو به من کرد و گفت: برادر حسین گفتم : بله گفت: به هیچ کس چیزی نگوییمی خواهم یک چایی بدهم به کسی نگویی چون چایی نداشتیم ایشان یک قند ی را گذاشت توی قاشق و قاشق را گرفت روی آتشای قند سوخت این قند سوخته را انداخت توی کتری آب جوش چند دقیقه ای ایستاد و گفت: لیوانها را بیاورید خدا شاهد است یادمه که بچه ها این چای را که می خوردند می گفتند جان ما توی چای قایم کرده بودی این چای از آن جا آورد ی گفت :هی رفتیم و بر گشتیم و یک کمی پیدا کردیم و شستیم و دم کردیم وقتی همه چای را خوردند قضیه را لو داد که جریان ای جوری بود ما گفتیم به شما نگوییم شاید بدتان بیاید و نخورید ولی هیچ کدام از بچه ها احساس نکردند که این چایی نیست حالا اطف خدا بود که آن مزه چای را داد تمام بچه ها بدون استثنا گفتند عجب چایی خوردیم نزدیک ظهر بود گفتند بساط را جمع کنید بساط را جمع کردیم ده روزی از شناسایی بیشتر نگذشته بود که دستور آمد بلند شوید بیائید دیگر آماده شدیم و حرکت کردیم از راه مهران به شمشه از مهران آمدیم مقر لشکر آن جا بود دیگر شب رفتیم به مخابرات و با خانواده هامان تماس گرفتیم چون قرار بود فردا صبح توی پادگان اما کرند غرب باشیم که نیروها را به سوی مریوان منطقه ی عملیاتی والفجر 4 حرکت بدهیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه