توانايي جسمي رزمي
راوی محمد امیر کریمی زاده : در منطقه عملیاتی بستان و تنگه چزابه یک روز حاج رمضان عامل به قرارگاه تاکتیکی آمد و گفت آقای کریمی دو قبضه تیربار لازم داریم . گفتم ما فقط دو تیر بار داریم . ایشان گفتند تیربار مورد نیازمان می باشد و گر نه دشمن خیلی فشار آورده و امکان سقوط تنگه وجود دارد و اگر تنگه سقوط کند بستان از دست می رود . دو تیربار برداشتیم ، یکی را خودش گرفت و یکی را هم من برداشتم و آمدیم بین موقعیت نبا و عرب . یک جاده شنی بود که این جاده بستان را به شهر العماره عراق وصل می کرد . آن جاده مسدود بود چون بچه ها بریده بودند و آب آمده بود و از دو طرف جاده بسته بود . دو طرف جاده هم گود بود . جاده هم حدود 15 الی 20 متر عرض داشت . عامل یک طنابی پیدا کرد و گفت یک سر تناب دست شما باشد و سر دیگر تناب را خودش گرفت . هر چند جاده زیر آتش مستقیم دشمن بود و مرتب روی جاده گلوله شلیک می شد اما به هر ترتیبی که بود از جاده رد شد و به من گفت : طناب را به تیربار ببند . من یک لحظه غفلت کردم و سر تناب از دست من رها شد و طناب وسط جاده رفت . از پشت جاده صدا زد که سر طناب را به تیر بار ببند . من به ایشان گفتم سر طناب دست من نیست . چه کار کنم طناب وسط جاده رفته . ایشان گفت شما همان جا باشید تا من آن طرف جاده برگردم . عامل تیرباز و فشنگها را روی شکمش گرفت و روی جاده درازکش کرد و بگونه ای غلت زد که ابتدا فکر کردم تیر بار را خودش نبرده است . من تیر بار دیگر را برداشتم ، خواستم مثل عامل ببرم . هر کاری کردم دیدم نمی توانم ببرم . به هر حال من تیر بار را گرفته و قنداقش را رها کردم ، چون سنگین بود . سریع از این طرف جاده به آن طرف جاده دویدم و بالاخره خدوم را به عامل رساندم و به اتفاق تیربارها را به خط رسانده و مستقر شدیم .
ثبت دیدگاه