عشق به جهاد
راوی علی آل سیدان : قبل از عملیات میمک قرار بود که تعدادى از فرمانده گردانها از جمله برادر عامل به مکه معظمه مشرف شوند. من فکر مىکردم که برادر عامل بنا به فرمایش امام که فرموده بود: امروز حج برادران سپاه جبهه و جنگ است. از رفتن منصرف شود، لذا وقتى با من تماس گرفت به ایشان گفتم: تمام نیروهایت از مرخصى برگشتهاند و اکنون بدون فرماندهاند، البته من تا آمدن شما از بین خودشان یک نفر را به عنوان فرمانده انتخاب کردهام، ولى بهتر است که خودتان زودتر بیایید. ایشان گفت: نیروهاى من آمادگى کامل را دارند، هر گاه براى شکستن خط نیرو لازم داشتی از آنها استفاده کن. گفتم: مگر قرار نیست که خودت بیایى!؟ گفت: من تا یک جایى کار دارم باید بروم و برگردم. من که متوجه منظورش شده بودم گفتم: قرار نبود که شما بروى حج، طبق پیامى که امام داده شما باید برگردى، با حالت مزاح گفت: نه، مأموریت من ویژه است، قرار است که من بروم مکه و از بغل بزنم به دشمن وقتى این را گفت: با خودم فکر کردم که حتماً مسئولیتى دیگر دارد براى همین دیگر هیچى نگفتم و خداحافظى کردم. بعدازآن رفتم پیش برادر چراغچى و به ایشان گفتم که برادر عامل تماس گرفته و گفته مىخواهم بروم حج و از بغل بزنم به دشمن، تا این را گفتم برادر چراغچى زد زیر خنده، به حدى خندید که خم شد و دستش را روى دلش گذاشت، گفتم، چه شده؟ موضوع چیست؟ گفت:قبل از عملیات رمضان به همراه برادر عامل و چند تن از بچهها رفتیم پیش آقاى شیرازى امام جمعه مشهد و در مورد طرح عملیات و معبرهاى خودمان در شلمچه با ایشان صحبت کردیم که ایشان فرمود: این طرح براى عملیات چندان مناسب نیست، اگر بخواهید موفق شوید باید از بغل بزنید و بعد در حالى که روى نقشه، کوشک و حسینیه را نشان مىداد گفت: اگر از اینجا بزنید موفق ترید. برادر عامل هم که گفته من از بغل مىزنم به دشمن براساس همان مطلب بوده.
ثبت دیدگاه