شناسه: 64989

عشق به جهاد

راوی علی آل سیدان : قبل از عملیات میمک قرار بود که تعدادى از فرمانده گردانها از جمله برادر عامل به مکه معظمه مشرف شوند. من فکر مى‏کردم که برادر عامل بنا به فرمایش امام که فرموده بود: امروز حج برادران سپاه جبهه و جنگ است. از رفتن منصرف شود، لذا وقتى با من تماس گرفت به ایشان گفتم: تمام نیروهایت از مرخصى برگشته‏اند و اکنون بدون فرمانده‏اند، البته من تا آمدن شما از بین خودشان یک نفر را به عنوان فرمانده انتخاب کرده‏ام، ولى بهتر است که خودتان زودتر بیایید. ایشان گفت: نیروهاى من آمادگى کامل را دارند، هر گاه براى شکستن خط نیرو لازم داشتی از آنها استفاده کن. گفتم: مگر قرار نیست که خودت بیایى!؟ گفت: من تا یک جایى کار دارم باید بروم و برگردم. من که متوجه منظورش شده بودم گفتم: قرار نبود که شما بروى حج، طبق پیامى که امام داده شما باید برگردى، با حالت مزاح گفت: نه، مأموریت من ویژه است، قرار است که من بروم مکه و از بغل بزنم به دشمن وقتى این را گفت: با خودم فکر کردم که حتماً مسئولیتى دیگر دارد براى همین دیگر هیچى نگفتم و خداحافظى کردم. بعدازآن رفتم پیش برادر چراغچى و به ایشان گفتم که برادر عامل تماس گرفته و گفته مى‏خواهم بروم حج و از بغل بزنم به دشمن، تا این را گفتم برادر چراغچى زد زیر خنده، به حدى خندید که خم شد و دستش را روى دلش گذاشت، گفتم، چه شده؟ موضوع چیست؟ گفت:قبل از عملیات رمضان به همراه برادر عامل و چند تن از بچه‏ها رفتیم پیش آقاى شیرازى امام جمعه مشهد و در مورد طرح عملیات و معبرهاى خودمان در شلمچه با ایشان صحبت کردیم که ایشان فرمود: این طرح براى عملیات چندان مناسب نیست، اگر بخواهید موفق شوید باید از بغل بزنید و بعد در حالى که روى نقشه، کوشک و حسینیه را نشان مى‏داد گفت: اگر از اینجا بزنید موفق ترید. برادر عامل هم که گفته من از بغل مى‏زنم به دشمن براساس همان مطلب بوده.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه