شناسه: 65025

عشق به جهاد

راوی صغری سلطانی : یکبار آقاى رفیعى آمد و گفت: مادر، عامل را مى‏خواهند به لبنان بفرستند بعد از مدتى رمضان آمد و خداحافظى کرد و عازم لبنان شد، مدتى گذشت باز دوباره برادر رفیعى آمد و گفت: بچه‏هاى جنگ اصرار زیادى کرده‏اند که عامل مجدداً به جبهه برود و فرمانده بشود و حتى به او زنگ زده‏اند و عامل مى‏خواهد از لبنان بر گردد.من گفتم: مگر مى‏شود که او به ایران بیاید. گفت: بله چند روز بعد رمضان از تهران با ما تلفنى تماس گرفت، گفتم: مادر جان بیا اینجا، گفت: بیایم که چه بشود؟ گفتم: شما که از زیارت حضرت زینب آمده‏اى باید ما تو را ببینیم. او آمد و توقفی کوتاه داشت و سپس عازم جبهه‏هاى جنگ شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه