عشق به جهاد
راوی صغری سلطانی : یکبار آقاى رفیعى آمد و گفت: مادر، عامل را مىخواهند به لبنان بفرستند بعد از مدتى رمضان آمد و خداحافظى کرد و عازم لبنان شد، مدتى گذشت باز دوباره برادر رفیعى آمد و گفت: بچههاى جنگ اصرار زیادى کردهاند که عامل مجدداً به جبهه برود و فرمانده بشود و حتى به او زنگ زدهاند و عامل مىخواهد از لبنان بر گردد.من گفتم: مگر مىشود که او به ایران بیاید. گفت: بله چند روز بعد رمضان از تهران با ما تلفنى تماس گرفت، گفتم: مادر جان بیا اینجا، گفت: بیایم که چه بشود؟ گفتم: شما که از زیارت حضرت زینب آمدهاى باید ما تو را ببینیم. او آمد و توقفی کوتاه داشت و سپس عازم جبهههاى جنگ شد.
ثبت دیدگاه