تواضع و فروتنی
در رابطه با خاطره هم باید بگویم دو ماه آخرش را بالای سر او در بیمارستان بودم و تازه او را شناختم و فهمیدم که نیمی از حقوقی را که می گرفته به زیر دستانی می بخشیده که می خواسته اند دختر شوهر بدهند یا پسر زن بدهند. وقتی از دنیا رفت هیچ ثروتی نداشت. اما با این همه بخشنده بود؛ زمانی که هنوز ازدواج نکرده بود پدرم به حج رفته بود و برایش ساعت گران قیمتی به عنوان سوغات آورد، چند وقت بعد دیدیم که دستش نیست از او سوال کردیم که ساعت چه شده؟ گفت رفتم عروسی دیدم داماد ساعت ندارد به او بخشیدم. یکبار هم لباسی زیبا که با زیبایی ظاهری او تناسب داشت خریده بود اما وقتی به یک عروسی دعوت شده بود که دامادش کت و شلوار نداشت به او بخشیده بود. این خاطرات کوچک و پیش پا افتاده اند اما در همین حد بگویم که او بسیار بزرگوار بود.
ثبت دیدگاه