خاطرات بعد از مجروحيت
در یکی از نیمه های شب در عملیات میمک، یک آمبولانس که از خط بر می گشت نزدیک سنگر ما توقف کرد و یکنفر به من گفت که برادر رضا با شما کار دارد، من داخل آمبولانس رفتم و دیدم که برادر خضرایی عقب آمبولانس است و گفت: من فقط پایم مجروح شده است و فقط آمده ام بگویم که کارهای عقب مانده و نیمه تمام را انجام بده و خبرش را هم تلفنی به من بده. البته ایشان از بیمارستان با ما تماس می گرفت و کارها را پیگیری می کرد.
ثبت دیدگاه