شناسه: 65129

عدالت

زمانی در کمیتة انقلاب اسلامی خدمت می کردم و متهمی را گرفته بودیم که مقدار زیادی مرفین حمل کرده بود، مهتم به اعدام محکوم شده بود و در خلال برگزاری دادگاه متهم فهمیده بود که این شهید بزرگوار، برادر من است و به ایشان می گوید: "این برادر شما به من تهمت زده و دروغ می گوید و از من جنسی نگرفته است. شما کمک بکنید که زندگی من بهم نخورد". من ساعت 5/12 شب از مأموریت آمدم و دیدم که شهید حاج رضا، دم درب کمیته نشسته است سلام کردم و گفتم: شما اینجا چه کار می کنید؟ ایشان ضمن عرض خسته نباشید گفت: منتظر تو هستم. یک مسئله ای است که به تو مربوط می شود و من از شما سؤال دارم. این در حالی بود که ایشان می توانست ساعت 2 بعد از ظهر به منزل برود امّا منتظر من مانده بود. بعد گفت: برو وضو بگیر وقتی گرفتم و برگشتم به من گفت: داداش! می دانید فاصلة مرگ و زندگی از ؟؟؟ به تو نزدیکتر است؟ گفتم: بله گفت: می دانید ک انسان از مال دنیا یک کفن بیشتر نمی برد؟ گفتم: بله. گفت: می دانی که انسان داخل یک وجب جا می خوابد؟ باز هم گفتم: بله. گفت: می دانی که زندگی یک خانواده و مرگ یک انسان در دست شماست؟ گفتم: نه چطور؟ گفت: متهمی که شما ادعا کرده ای از ایشان جنس گرفته ای در دادگاه محکوم به اعدام شده است و متهم به من گفته است که تو به ایشان تهمت زده ای و دروغ گفتی؟ و حالا من می خواهم مراسم سوگند را اجرا کنم، آیا اشکالی ندارد؟ گفتم: نه سپس روح مطهر شهدا و خدا را در نظر گرفتم و به خدا قسم یاد کردم که آنچه می گویم، عین حقیقت است و بعد اصل جریان را توضیح دادم و گفتم که در کجا و چگونه از آن فرد جنس خریده ام و بعد از آن متهم گریه کرد وگفت: که من عذر می خواهم، چون به آخر خط رسیده بودم، دروغ گفتم و برادر شما حقیقت را می گوید، آنجا برادرم صورت مرا بوسید و در عین حال صورت متهم را هم بویسد و گفت: ان شاء الله که خداوند از سر تقصیرات شما بگذرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه