روحيه بسيجي
یکروز ظهر در یکی از ایستگاههای صلواتی دشت عباس بودیم هوا هم خیلی گرم بود، با اینکه کنسرو هم داشتیم، ایشان گفت: بیایید همراه با همین نیروها، نان و آب دوغ، خیار بخوریم، آنجا ظرف های کوچکی می دادند که ایشان به علّت همان بدن رشید و ورزرشکاری که داشت، پنج تای این ظرف ها هم سیرش نمی کرد.
ثبت دیدگاه