شناسه: 65186

خبر شهادت

مادر شهید: روز دوشنبه بود که به خانه ما تلفن زدند. یک آقایی پشت تلفن بود. گفت منزل آقای بخشی؟ گفتم بله. گفت شما مادر آقا رضا هستید؟ گفتم بله. گفت: ما می‌خواهیم به سوریه برویم می‌خواهیم یک چیزی که ایشان سفارش کرده بودند برایشان ببریم را بیاییم و از شما بگیریم و ببریم. گفتم چه چیزی می‌خواهید؟ گفت: حاج خانم به شما زحمت نمی‌دهم. من شماره‌ام را می‌دهم بگویید پدر یا یکی از برادرهایش تماس بگیرند من به آن‌ها بگویم و قرار بگذارم برای اینکه ببینمشان. پسرم علی را صدا کردم که بیا این شماره را بنویس.
خواهر شهید: من بلافاصله مشکوک شدم و تماس گرفتم که اگر چیزی شده به من بگویید. که گفتند نه بفرمائید برادرشان تماس بگیرند من با ایشان درمیان می‌گذارم. برادرم که تماس گرفت ماجرا را به ایشان گفتند. البته بازهم چند ساعتی ما خبر نداشتیم. چون به خاطر حال مادرم، برادرانم چیزی به ما نگفتند.
عباس برادر شهید: ما اصلاً تصور نمی‌کردیم که رضا شهید شده باشد. چون وقتی فهمیدیم که سوریه می‌رود و از او پرسیدیم که تو آنجا چکار می‌کنید به همه ما گفته بود که من آنجا یک مقدار کار دفتری می‌کنم تا امورات طی شود. بعضی مواقع هم با این رزمنده‌هایی که می‌جنگند به حرم حضرت زینب(س) می‌روم و آنجا برایشان مداحی می‌کنم و بعد مجدداً بر می‌گردم به محل کارم. خب، ما فکر نمی‌کردیم، داداش رضا فردی بوده که چندین عملیات نظامی را فرماندهی کرده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه