شناسه: 65210

خاطرات جنگي

راوی محمد حسن نظر نژاد : شهریور 59 بود ، به عنوان فرمانده گردان معرفی شدم و با گردان خودم که 300 نفر می شدند به سوسنگرد اعزام شدیم . در مقابل ما دو لشکر از نیروهای عراق به همراه 300 تانک صف آرایی کرده و آماده حمله بودند تا جاده حمیدیه را قطع کنند . من با دیگر برادران برای جلو گیری دشمن روانه خط شدیم تعدادی از برادران از جمله دکگتر چمران هم در منطقه حضور داشتند . به اتفاق شهید رستمی به حضور ایشان رسیدیم دکتر چمران عملیات را برایمان تشریح و اینکه باید از سه محور به دشمن حمله ببریم، قرار شد نیروهای شهید چمران از کرخه، نیروهای شهید رستمی از روی جاده دست چپ و جاده هم به من واگذار شد. ما برای اولین بار بود که می خواستیم به دشمن حمله کنیم. برادران سپاه و بسیج از شوق یکدیگر را در آغوش می گرفتند و می بوسیدند و فریاد می کشیدند. آن شب صدای فریاد سپاهیان اسلام لرزه بر اندام دشمن انداخت و برای ما شب سرنوشت سازی بود و خدا می داند آن شب بر ما چه گذشت. همه رزمندگان اسلام به درگاه خداوند بزرگ دعا می کردند. از شهید رستمی پرسیدم مگر آتش نمی آید؟ گفت: بنی صدر نمی گذارد. گفتم که: آتش پشتیبانی از کجا می آید؟ گفت: خدا می فرستد. نیمه های شب بود که شهید چمران دستور را صادر کرد و هر کدام با نیروهای خود به طرف مواضع از پیش تعیین شده حرکت کردیم. آنچه که ما را یاری کرد دست خدا بود. آن شب هیجان عجیبی بر پا بود. چرا که فردای آنروز روز پیروزی اسلام علیه کفر بود و من در این فکر بودم که فردا چه خواهد شد. شب 9 محرم ساعت 4 صبح بود که عملیات آغاز شد، ما از طرف چپ جاده با دشمن درگیر شدیم. بدون امکانات و پشتیبانی فقط خدا را داشتیم. چرا که برای رضای او می جنگیدیم. درگیری بسیار سختی شروع شد که به حمدا... دشمن با به جا گذاشتن هزاران کشته و مجروح و بیش از 100 تانک منهدم شده فرار را بر قرار ترجیح داد و متواری شد. صبح پیروزی فرا رسیده بود و اسرا دسته دسته به عقب منتقل می شدند. در این موقع یکی از اسیران عراقی گفت: فرمانده شما کجاست؟ برادران شهید رستمی را نشانش دادند، گفت: نه آن کسی که بر اسب سفید سوار بود و از همه جلوتر به ما حمله کرد. تعجب کردیم چرا که ما فرمانده سوار اسب نداشتیم. اینجا بود که متوجه شدم که یک دست غیبی ما را یاری کرده است. در این هنگام یک صدای آشنایی توجه مرا به خود جلب کرد. به طرف صدا برگشتم. برادری را دیدم که با پیکر خون به طرفم می آید. جلو رفتم. دیدم همان جوانی است که دیشب در کنار من با دشمنان اسلام می جنگید. خودم را به او رساندم. بدنش پاره پاره شده بود، صورتش می درخشید و نگاه معصومانه ای داشت. با صدای لرزانی می گفت: غم مخور که صاحب ما آمد. گفتم: چه کسی را می گویی؟ گفت: آقا امام زمان (عج) و لبانش را مانند غنچه گل باز کرد و گفت: برادرم خداحافظ و برای همیشه خاموش شد. اینجا بود که یقین پیدا کردم آقا امام زمان در جبهه ها حضور دارند و ما را یاری می کنند. بالاخره سوسنگرد آزاد شد. ولی خون دهها جوان رزمنده از فرزندان این آب و خاک در سوسنگرد می جوشید و فریاد می کشید که اسلام پیروز است چرا که خداوند این چنین می گوید: ما آیه فتح را ز قرآن خواندیم در جبهه نماز سرخ ایمان خواندیم. ما درس فداکاری و جانبازی را در مکتب خونبار شهیدان خواندیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه