اعتقاد به ولايت
راوی محمد حسن نظر نژاد : موقعی که آقای نظرنژاد در یکی از بیمارستان های آلمان بستری بود، یک روز دیدم کسی در خانه را کوبید. وقتی در را باز کردم، یکی از همسایه ها بود گفت: آقای نظرنژاد آمده است. نگاه کردم دیدم از ماشین پیاده شد. رفتم سلام و احوال پرسی کردم. به خانه که آمد گفتم: شما که هنوز چند عمل دیگر داشتید و نمی خواستید برگردید چه شد که برگشتید؟ گفت: پانزده روز که از آخرین عملم گذشته بود خبر رحلت حضرت امام را از تلویزیون شنیدم. از این مسأله خیلی ناراحت شدم و گریه کردم و حالم بدتر شد. به دکتر گفتم: می خواهم به ایران بروم. دکتر گفت: شما هنوز حالت خوب نشده و در ضمن چند عمل دیگر دارید. هر طور بود دکتر را راضی کردم و به ایران برگشتم تا لااقل در مراسم چهلم حضرت امام شرکت کنم. گفتم: حالتان بِراست برایتان مشکل است به تهران بروید. گفت: نه طاقت ندارم، باید بروم. به همراه دائیم و برادرم به تهران رفتند و در این مراسم شرکت کردند.
ثبت دیدگاه