شناسه: 65233

عشق به جهاد

راوی محمد حسن نظر نژاد : زمانی که فرزند محمدحسن متولد شد ایشان در جبهه بود. به محمد حسن تلفن زدیم و خبر تولد فرزندشان را دادیم. گفت: خوب انشاءا... مبارک است. بعد از مدتی فرزندش مریض شد به ایشان تلفن زدیم و گفتیم فرزندت مریض شده است. گفت: انشاءا... خوب می شود. بعد از چند روز حال فرزندش بدتر شد زنگ زدیم و گفتیم: بابا بچه ات حالش وخیم است در بیمارستان بستری اش کردیم نمی خواهی بیایی؟ گفت: نه نمی توانم بیایم. انشاءا... حالش خوب می شود. یک هفته بعد فرزندش فوت کرد. به ایشان تلفن زدیم و گفتیم: بابا فرزندت مرد، می خواهیم دفنش کنیم نمی خواهی بیایی. گفت: نه، نمی توانم بیایم، دفنش کنید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه