دقت در حلال و حرام
راوی محمد حسن نظر نژاد : یک روز با مادرم به بقالی سر کوچه رفتم. یک سنگ ترازوی دویست و پنجاه گرمی زرد قشنگی روی دکورش بود. آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. صاحب مغازه نفهمید به خانه که آمدم پدرم آن را دید و گفت این را از کجا آوردی؟ گفتم: از داخل مغازة بقالی سر کوچه برداشتم. کتک مفصلی به من زد و گفت: دو مرتبه از جایی چیزی بدون اجازه برنداری. من هم گفتم: چشم. سنگ ترازو را به صاحب مغازه داد و از او معذرت خواهی کرد.
ثبت دیدگاه