شجاعت و شهامت
راوی محمد حسن نظر نژاد : یک روز پدرم خاطره ای را از وقتی که برای معالجه به آلمان رفته بود تعریف می کرد. ایشان می گفت: یک روز پشت درب اتاق دکتر نشسته بودم تا نوبتم شود و داخل بروم یک فرد آلمانی که چهرة خیلی خشنی داشت آمد و پشت سر من نشست. مریض هایی که پهلوی من نشسته بودند همه از ترس بلند شدند و رفتند ولی من تکان نخوردم. یکی از پروفسورهای ایرانی که آنجا بود من را صدا زد. پیش او رفتم. گفت: مگر این شخص را ندیدی که آمد و آنجا نشست؟ گفتم چرا دیدم، مگر نشستن او آنجا اشکالی دارد؟ من هم توی نوبتم، او هم آمد و نوبت گرفت. دکتر گفت: این ها وحشی هستند، چیزی حالیشان نیست ممکن است شما را با چاقو بزنند و اگر خواستند شما را با چاقو بزنند چه کار می کنی؟ چوبی که گوشه سالن بود را نشانش دادم و گفتم: همان را توی سرش خورد می کنم. پروفسور چیزی نگفت و رفت.
ثبت دیدگاه