شناسه: 65244

فکاهي شوخ طبعي

راوی محمد حسن نظر نژاد : یک روز آقای نظرنژاد وارد خانه که شد به من گفت: حاج خانم، شناسنامه ات را بده لازمش دارم گفتم: شناسنامه ام را می خواهی چه کار کنی؟ گفت: می خواهم طلاقت بدهم. گفتم: برای چه؟ من که کاری نکردم. گفت: علتش را خودم می دانم. درضمن دوازده تا عکس هم بگیر. گفتم: مگر طلاق دادن عکس هم لازم دارد. گفت: بله ـ قبلاً پسرم مرتضی به من گفته بود بابا می خواهد شما را به سوریه ببرد و گفت بابا نفهمد که من این موضوع را به شما گفته ام ـ من هم چیزی نگفتم، شناسنامه ام را به ایشان داد و عکس هم گرفتم و به ایشان دادم. بعد از چند روز گفت: ده روز دیگر می خواهیم به سوریه برویم. من هم خیلی خوشحال شدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه