سرکشي از خانواده شهدا
راوی غلامحسین نظر نژاد : یک روز آقا محمد حسن به من گفت :سوار ماشین شو ، می خواهیم با همدیگر تا جایی برویم . سوار شدم و با ایشان رفتم . دیدم جلوی درب خانه ی یکی از شهدا ایستاد و - اسم شهید را به یاد ندارم - گفت: می خواهیم به دیدن خانواده ی این شهید برویم . داخل منزل که رفتیم . دیدیدم بیشتر لامپ ها و مهتابی های منزلشان سوخته و از لحاظ مسائل دیگر هم وضعشان خوب نیست . به من گفت:یک برق کش بیاور و بگو این لامپ ها را عوض کند . هزینه اش هر چه قدر شد من پرداخت می کنم . من هم این کار را انجام دادم و ایشان هم هزینه اش را پرداخت کرد
ثبت دیدگاه