شناسه: 65254

ديدگاه شهيد

راوی غلامحسین نظر نژاد : یک روز فرح پهلوی ( زن شاه ) به مشهد آمده بود و می خواست به بیمارستان هاشمی نژاد بیاید و از بیماران جزامی دیدن کند . همسایه ها می خواستند به بیمارستان بروند تا او را ببیند به من هم گفتند بیا برویم . گفتم : خوب ،‌زن شاه است . می آیم او را ببینم . قرار شد بعدازظهر برویم . آقا محمد حسن به خانه که آمدند سریع نهارشان را دادم . آقا محمد حسن گفت: چه شد ؟‌ عجله داری ؟ کجا می خواهی بروی ؟‌گفتم : فرح می خواهد بیاید همسایه ها می خواهند بروند و او را ببیند من هم می خواهم بروم او را تماشا کنم . این حرف را که گفتم عصبانی شد و گفت : لازم نیست بروی . گفتم :‌به همسایه ها قول دادم که با آنها بروم . جواب آنها را چه بگویم . گفت : بگو کار دادم ، نمی توانم بیایم. من هم به حرف ایشان گوش کردم و نرفتم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه