شناسه: 65256

عشق به جهاد

راوی غلامحسین نظر نژاد : قبل از عملیات کربلای 5 یک روز آقا محمد حسن از منطقه به خانه زنگ زد . بعد از سلام و احوال پرسی به ایشان گفتم : بچه مریض است و او را در بیمارستان بستری کردیم . اگر می توانید چند روزی را به مشهد بیاید . گفت : خانم ، عیبی ندارد من الان کار دارم چند روز دیگر خواهم آمد . به بچه ها می گویم در تهران وقت دکتر بگیرند وقتی آمدم او را به تهران خواهم برد . گفتم :‌خیلی خوب و خداحافظی کردم . حدود چهل روز بچه در بیمارستان بستری بود . همان روزی که عملیات کربلای 5 آغاز شد بچه فوت کرد - من نمی دانستم که عملیات است یک روز در میدان شهدا که بودم دیدم مارش حمله را از بلند گو پخش می کنند . آن وقت فهمیدم که عملیات است . - بعد از یک یا دو هفته که عملیات تمام شده بود آقا محمد حسن تلفن زد و حال بچه را پرسید . گفتم : بچه به دکتر احتیاج ندارد . از ایشان پرسیدم از کجا تلفن می زنید . گفت : از منطقه . از این که صدایشان گرفته بود فهمیدم در منطقه نیست و از جای دیگری تلفن می زند . بعداً متوجه شدم که آقامحمد حسن زخمی شده و ایشان را به تهران برده بودند و ایشان از تهران زنگ بود تا حال ما را بپرسد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه