حالات معنوي قبل از شهادت
راوی غلامحسین نظر نژاد : یک روز با آقا محمد حسن در خانه نشسته بودیم . بچه ها در خانه نبودند . رفتم برای ایشان چایی بیاورم . وقتی که چایی آوردم ؛ چشمم به چهره ایشان افتاد به یاد آن خوابی که برای من تعریف کرده بود افتادم - خواب دیده بود هر وقت موهای سر و صورتش سفید شد شهید خواهد شد - یک لحظه به ایشان خیره شدم و دیدم سر و ابروها و ریشش سفید شده و چهره اش خیلی نورانی شده است . خودشان متوجه شدند من برای چه به ایشان خیره شده ام . گفت : خانم چیه چرا این طوری نگاه می کنی ؟گفتم : چیزی نشده است . من هم به روی خودم نیاوردم که باورم شده این اتفاق خواهد افتاد .
ثبت دیدگاه