عشق شهادت
راوی غلامحسین نظر نژاد : آقای نظر نژاد خیلی دوست داشت شهید شود . وقتی به مزار شهدا می رفتیم و چشمش به قبر دوستانش که شهید شده بودند می افتاد غصه می خورد و می گفت : چرا من شهید نمی شوم یک روز در بهشت رضا راه می رفتیم به ایشان گفتم : به جبهه که می روی مواظب پدر و برادرم باشی پدرم پیر بود و برادرم هم سنش کم بود . خندید و گفت : من چه کار کنم که پدرت پیر است و برادرت سنی ندارد هروقت خواستند شهید بشوند به من بگو آنها را به خط مقدم بفرستم ، مرگ و زندگی دست خداست . بعد از اینکه جنگ تمام شد یک روز به من گفت : چند بار پدر و برادرت را به خط مقدم فرستادم تا این که شهید شوند ولی قسمتشان نشد گفتم : ای وای ، من این همه به شما سفارش می کردم که مواظبشان باشی همین طوری مواظبشان بودی ؟ گفت : خانم شما نمی دانید شهادت چیست آنهایی که در منطقه بودند می دانند شهادت چیست پدر و برادرت دوست داشتند شهید شوند .
ثبت دیدگاه