توجه به خانواده
راوی غلامحسین نظر نژاد : یک روز آقای نظر نژاد از جبهه برگشته بود ولی من در خانه نبودم و به تشییع جنازه رفته بودم بعد از یکی دو ساعتی که آقای محمد حسن رسیده بود خاله اش به خانه ی ما می آید و می بیند محمد حسن از جبهه آمده است ولی من در خانه نیستم خاله از ایشان سوال می کند مرضیه خانم کجاست ؟ ایشان می گوید دوسه ساعتی است که آمده ام ولی مرضیه خانم نیست همسایه ها می گویند که به تشییع جنازه رفته است . خاله به آقا محمد حسن می گوید : پس من زحمت را کم می کنم از دیدن شما خوشحال شدم سلام مرا به مرضیه خانم برسانید . آقا محمد حسن به خاله اش می گوید کجا می خواهید بروید خاله به ایشان می گوید مرضیه خانم که نیست شما هم که به تنهایی نمی توانید غذا درست کنید آقا محمد حسن می گوید : شما بنشینید امروز یک غذای تاریخی برایتان درست می کنم حدود ساعت یک بود که به خانه آمدم از در که وارد شدم دیدم بوی غذا می آید داخل سالن رفتم دیدم آقا محمد حسن نشسته است و با خاله اش صحبت می کند سلام و احوالپرسی کردم گفتم کی آمدید ؟ گفت : دوسه ساعتی می شود که آمده ام و نهار هم درست کرده ام از ایشان تشکر کردم وقتی غذا را کشید دیدم غذایی درست کرده است که من اصلاً فکر نمی کردم که ایشان بتواند همچین غذایی را درست کند
ثبت دیدگاه