عشق به جهاد
راوی غلامحسین نظر نژاد : در یکی از عملیات ها می خواستم همراه آقای نظر نژاد به منطقه بروم ایشان اجازه نداد و گفت : شما باید بمانی تا من از عقب خاطر جمع باشم من ماندم و خودش به خط رفت یک روز صبح با خانمم از خانه بیرون آمده بودم و می خواستیم جایی برویم به سر کوچه که نگاه کردم دیدم شخصی می آید که کت بلندی به تن کرده بود به خانمم گفتم : محمد حسن نیست که می آید ؟ گفت : راه رفتنش که مثل راه رفتن ایشان است شاید خودش باشد . نزدیکتر که آمد دیدم محمد حسن است جلو رفتم و سلام و احوالپرسی کردم و دیدم یک شلوار کردی در پایش است گفتم : از کجا می آیی ؟ پایت چه شده است ؟ گفت : از بیمارستان می آیم مقداری ترکش وارد بدنم شده است دکترها خواستند آنها را درآورند ولی من اجازه ندادم و گفتم : ولش کنید در آوردن این ترکش ها مدت زیادی طول می کشد و من هم خسته شده ام هر چه دکترها اصرار کردند و گفتند : آقا جان محل این ترکش ها عفونت می کند و در آینده برایت مشکل درست می کند گفتم : نه اشکال ندارد و حدود یک هفته در بیمارستان بستری بودم بعد از یک هفته که محمد حسن در خانه بود به جبهه بازگشت
ثبت دیدگاه