شناسه: 65303

خاطرات بعد از مجروحيت

راوی محمد حسن نظر نژاد : روز سه شنبه 19 / 2 / 68 ساعت 11 برای ویزیت به شهر اسن که یک بیمارستان بزرگ دارد رفتیم تا پرفسور اشمیت ما را ویزیت کند . ساعت 30 / 11 دقیقه به آنجا رسیدیم و به اطاق دکتر اشمیت رفتیم . جادّه های بین شهر کلن هوزن تا اسن همه توبان دارد که بسیار مجهّزند و از امکانات فراوانی برخوردار است . آلمان دارای شهرهای زیبا و ساختمانهای چند طبقه است . وقتی انسان در اروپا و یا آمریکا باشد می فهمد آنها بر سر ماو کشورهای جهان سوّم چه آورده و می آورند . آنها تمام ثروتهای مردم آسیا و آفریقا را به غارت برده و مردم آن کشورها باید در فقر و نداری به سر ببرند . مانند کشور خودمان که پیش از انقلاب هم چنین وضعی را داشت . روز چهارشنبه 20 / 2 / 68 ساعت 10 صبح برای آزمایش به شهر اسن که 30 کیلومتر کلن هوزن فاصله دارد رفتیم ، از جادّه های اتوبان گذشتیم و اوّل به شهر بخوم رسیدیم و بعد از زمینهای کشاورزی و شالیزارها و مزارع گندم عبور نمودیم . در کنار زمینهای آنجا باغچه های گل ،‌ آن هم از انواع گلها فراوان یافت می شود . من در این روز دو بار برای عکس برداری و آزمایش به دو بیمارستان رفتم . اوّل به شهر اسن ، بیمارستان رنگ روهر . یک دکتر ایرانی به نام دکتر بیات مرا به یک دکتر آلمانی معرّفی کرد . من دیدمم که دکتر یک زن است . گفتم : مگر دکتر مرد ندارید ؟ دکتر بیات گفت : متخصص این رشته ها ، همین خانم است ، ولی بر من خیلی سخت گذشت شاید دوران مجروح شدن و یا موقع ترکش خوردن این همه بر من سخت نگذشته بود . بار دوّم به یک بیمارستان در داخل شهر کلن هوزن که بسیار بزرگ و در واقع از وسائل و امکانات زیادی برخوردار بود . رفتم در آنجا از من عکسهای رنگی و آزمایشهای بسیار گرفتند . از جمله مرا داخل دستگاه M . R . I قرار دادند که من به فکر تنهایی شب اوّل قبر افتادم و با خود فکر می کردم که شب اوّل قبر اگر پنج تن آل عبا به داد انسان نرسند چه می شود . چند مرتبه عکس گرفتن تکرار شد و بعد چند عکس رنگی به من دادند . عکس برداری حدود یک ساعت طول کشید . پنجشنبه 21 / 2 / 68 پرفسور فیروزیان آمد و گفت : جواب آزمایش که دیروز انجام شد این است و شاید شما را عمل نکنند و بشود با دارو رفع کرد . امیدوار باش . 50 % را ما تلاش می کنیم و 50 % دیگر را از امام رضا (ع) می خواهیم روز جمعه 22 / 2 / 68 دکتر لباف آمد و گفت : شما را عمل نمی کنند . گفتم : پس چه کاری می خواهند انجام بدهند ؟ گفت : اوّل قرصهایی به شما می دهند که شما را کمی لاغر کنند و بعد با دارو معالجه نمایند . البتّه 100 %‍ موّفقیّت آمیز نیست و شاید مشکل شما حل شود . از دکتر پرسیدم گوشم را عمل نمی کنند ؟ گفت : نه ،‌ چون دیر شده است . اگر همان روزهای اول و یا یک سال بعد می آمدی می توانستیم پرده مصنوعی بگذاریم ولی حالا دیگر دیر شده است. و گفت کمر شما از دوجا شکسته که رویش عمل شده است ولی کمی جوش خورده که آنرا هم نمی شود دست زد و خلاصه دست نزنید بهتر است و در پشت و سینه شما ترکش زیادی وجود دارد که هنوز خطرناک است و یک ترکش هم در سر شما است که کم کم بالا می اید. بعد از ظهر جمعه در ساعت 2 به خواب رفتم و خواب دیدم که در خدمت امام خمینی هستم و با امام صحبت می کنم. روز شنبه 23/ 2/ 68 آقای پروفسور فیروزیان آمد و گفت: که شما را عمل می کنند. گفتم کدام دکتر؟ گفت بعضی از دکترها نمی توانند شما را عمل کنند چون عصبها قطع شده است. چند دارو هست که ماهیچه ها را سفت می کند و 85% امکان رفع شدن ناراحتی وجود دارد. داروی دیگری هم هست که برای شما خوب است. حالا من در انتظار دارو هستم و از شانس من سه روز تعطیل بود. من نمی دانم چرا اینقدر در آلمان تعطیلی وجود دارد. روز یکشنبه 24/ 2/ 68 برای هواخوری به خیابانهای خارج از شهر رفتم تا کمی قدم بزنم، دیدم مردم در مغازه های گل فروشی صف کشیده اند. رفتم ببینم اینها چکار می کنند. دیدم فقط چند شاخه گل می خرند و می روند.. نفهمیدم گلها را برای چه کاری می خرند چون آنها که برای دیدن مریضها به بیمارستان نمی رفتند. پس با خودم گفتم باید دنبالشان بروم. خوب که تحقیق کردم دیدم برای جشن روز معراج که می گویند حضرت عیسی مسیح به معراج رفته گل می خرند. یکی از برادران که 8 سال در اسارت مزدوران صدام بوده و بعد از آزادی از زندان عراقی ها، از ایران برای معالجه به کشور آلمان غربی فرستاده شده بود. در شهر کلن هوزن بود در بیمارستان الیزابت بستری شده بود که نامش دوستی بود. در تاریخ 24/ 2/ 68 حالش بسیار وخیم شد و دکتر لباف روی سرش حاضر شد و می گفت حال دوستی رضایت بخش نیست. ما برادران ایرانی که در بیمارستان بودیم، دور هم جمع شدیم و دعای توسل خواندیم. شاید امام زمان (عج) بیاید و او را شفا دهد، چون دکترها از معالجه او ناامید شده بودند. خداوندا هیچ مسلمانی را از دیارش دور مکن. واقعا در دیار کفر مردن بسیار سخت است و چون که صدای اذان به گوش نمی رسد. من در میدان جنگ بسیاری از جوانان مسلمان را که در خون خود غلطیده و به شهادت می رسیدند، دیده بودم ولی هرگز به این اندازه ناراحت نشده بودم، چرا که در میان مردمی که خدا و رسول خدا را هرگز نمی شناسند مردم بسیار ناراحت کننده است. خلاصه آن شب برای ما غم انگیزترین شب بود و بچه ها از ناراحتی در راهروی بیمارستان قدم می زدند. روز دوشنبه 25/ 2/ 68 در ساعت 4 بامداد برادر دوستی به شهادت رسید و جان به جان آفرین تسلیم کرد، ولی یک چیز مرا بسیار متعجب کرده بود، آنهم ناراحتی بود که در چهره دکتر لباف که مسلمان و شیعه بود، وجود داشت. واقعاً که مسلمانان اعضای یک پیکرند. من دیدم تمام شب را آن دکتر ایرانی روی سر دوستی حاضر بود. راستی ما مسلمانان ایرانی وقتی می بینیم که دردمان در داخل خوب نمی شود چرا به خارجیها روی می آوریم؟ مثلا آقای دوستی که سرطان خون داشت باز هم او را به خارج اعزام کرده بودند. در حالیکه همه دکترها معتقدند که سرطان خوب نمی شود. چرا نمی گذارند در فضایی که صدای ا...اکبر به گوش می رسد دنیا را وداع کند و در دنیای کفر که دنیای مردگان است نمیرد. چرا؟ روز سه شنبه 26 / 2 / 68 دکتر لباف آمد و گفت باید برای اینکه پرفسور بداند که ستون فقرات شما سالم است و یا بر اثر شکستگی مهر ه های شما عفونت کرده یا نه ، باید در زیر دستگاه آزمایش شوید . این دستگاه همه مهره ها و استخوانهای بدن شما را نشان می دهد و برای اینکه بدانیم جمجمه مغز سر شما آسیب دیده یا نه 7 این کار لازم است در ساعت 12 ظهر آمدند و گفتند آماده شوید . من آماده شدم و رفتم . دیدم یک اتاق بسیار بزرگ و چند دستگاه کامپیوتری بزرگ و یک دستگاه رادیو لوژی در اتاق بود .مرا روی تخت خواباندند و از سر انگشت تا فرق سر عکس گرفتند . گفتم این چیست ؟ گفتند : میز خواهیم شما را اسکلت کنیم که بدانیم ستون فقرات شما چرکی شده یا نه و یا در شما ترکش خطرناک وجود نداشته باشد . روز پنج شنبه 28 /2 / 68 اول صبح دکتر لباف آمد و گفت : برای اینکه میزان چربی خون شما را اندازه بگیریم ، باید آزمایش خون انجام دهیم و چهار سرنگ خون از من گرفت و برد . من گفتم که این دومین بار است که برای آزمایش خون ، از من خون گرفته می شود . چرا جوابش را نمی آورید ؟ گفت تا دو روز دیگر جوابش را می آوریم . گفتم باشد . یک ساعت بعد مرا برای ویزیت پیش پرفسور اوت بردند . او گفت که باید از فردا تحت معالجه قرار بگیرید . من به بیمارستان الیزابت برگشتم که دیدم برادر شاملو و برادر سعید مهتدی برای رفتن به یک بیمارستان دیگر آماده شده اند . خلاصه وقت خداحافظی فرا رسید . بغض گلویم را می فشرد دلم می خواست گریه کنم . شب من شام نخوردم . بلکه زهر خوردم و به سختی توانستم یک تخم مرغ را با دو لقمه نان بخورم و هر کاری کردم از گلویم پایین نمی رفت . خدایا غریبی بسیار سخت است من در آن لحظه بیاد امام موسی کاظم افتادم که هفت سال در گوشه زندان هارون گرفتار بود . خدایا تو را به امام موسی بی جعفر ما را هر زودتر به ایران برگردان . آن شب من خیلی ناراحت بودم که یک لحظه صدای تلفن مرا به خود آورد . گوشی تلفن را که برداشتم دیدم که شاملو است . گفتم : چرا این قدر دیر زنگ زدی ! گفت : تازه رسیده ام و بعد از احوال پرسی ، گفتم : من خیلی ناراحتم ، نمی دانم چکار کنم که تلفن قطع شد . شب جمعه 29 / 2 / 68 در حالیکه بسیار ناراحت بودم ، ناگهان صدای تلفن مرا به خود آورد ، گوشی را برداشتم دیدم می گوید : آقای نظر نژاد . گفتم خودم هستم . صدای برادر غلامحسین را شناختم . با هم احوال پرسی کردیم . گفت : مرضیه و مصطفی و مرتضی هم اینجا هستند . گفتم : گوشی را به مصطفی بدهید . خلاصه همه صحبت کردیم . من خیلی خوشحال شدم و گفتم : فردا برای عمل به یک بیمارستان دیگر می روم و بعد از صحبت کردن با هم خداحافظی کردیم. روز جمعه 29 /3 / 68 وقتی که صبحانه برایم آوردند دیدم که یک ظرف غذا آورده اند من تنها در اتاق بودم ، دلم می خواست از غم پاره بشود . با خود گفتم : ای خدای بزرگ مرا نجات بده . صبحانه ای که هر روز صبح آن را با شوق می خوردم امروز از گلویم پایین نرفت . سرم به شدت درد می کرد . از اتاق بیرون رفتم ، شاید کمی ناراحتیم بر طرف شود . روز شنبه 30 / 2 / 68 من در اتاقم تنها نشسته بودم که پرفسور فیروزیان و یک دکتر آلمانیکه خانم دکتر بودند ، آمدند . پرفسور گفت : حاج آقا ناراحتی ؟ گفتم : بله . گفت چرا ناراحت هستی ؟ دست خود را روی شانه ام گذاشت و گفت أ سه شنبه برای عمل به یک بیمارستان دیگر برده می شوید و قرار است پرفسور هوک شما را عمل کنند . گفتم : چند روز مرا آنجا نگه می دارید . گفت دو یا سه روز بعد به همین بیمارستان می آوریم تا کاملاً خوب شوید و بعد به ایران عزیز بر می گردی. روز یک شنبه 1/ 3/ 68 برادر کمیل به اطاق من آمد و گفت که: مادر محمود دوستی از تهران تماس گرفت و پرسید محمود کجاست؟ من گفتم: او را از اینجا برده اند. او گفت: اگر شهید شده به من بگو و بعد گفت: عزیز مادر 8 سال در اسارت بسر بردی و بعد هم که آمدی باز به غربت رفتی. مادر کجایی، مادرت به فدایت شود ای عزیز مادر. بعد گفت: پسرم بگو، عزیزم بگو محمود کجا رفت؟ پیش پدرش رفته؟ گفتم مگر پدرش کجا رفته است. گفت: پیش خدا، مادر جان. و بعد برادر کمیل گفت جگرم از سخنان این زن سوخت. خدایا، هیچ مسلمان را دور از خانه و کاشانه ممیران که خیلی سخت است. روز سه شنبه 3/ 3/ 68 من را به یک بیمارستان دیگر که در همان شهر کلن هوزن بود بردند. بیمارستان ده طبقه ای بود که مرا به طبقه دوم، اتاق 16 بردند و قرار بود که پروفسور هوک مرا عمل کند. من منتظر بودم تا عملم کنند. هم اتاق من یک جوان 20 ساله آلمانی که کر و لال بود و یک دختر آلمانی که او هم کر و لال بود. روز چهارشنبه 4/ 3/ 68 در ساعت 8 صبح به برادر کمیل تلفن زدم. او گفت رادیو ایران گفته که حضرت امام حالش خوب نیست. و او را به بیمارستان برده اند تا عمل کنند، ولی حالا حال امام خوب است و امروز مردم ایران در مساجد برای سلامتی کامل وجود مبارک حضرت امام دعا می خوانند. من اول بسیار ناراحت شدم، بطوریکه زبانم بند آمده بود ولی همین که گفت حال امام خوب است بسیار خوشحال شدم. روز جمعه 6/ 3/ 68 برای عمل گوشم به اطاق عمل می روم و اگر خدا بخواهد و اگر عمری باقی بماند بعد از عمل، گوشم را پرده می گذارند و بعد از دو سه هفته به ایران عزیز و سرزمین اسلامیم برمی گردم که از هر طرف آن صدای ا... اکبر به گوش می رسد. صدایی که قلب انسان را روشن و روح آدم را پاک می کند. وقتی که انسان به حرم حضرت رضا (ع) پا می گذارد، گویا به بهشت می رود، چون بوی بهشت از آنجا به مشام می رسد. امروز شنبه 7/ 3/ 68 ، 18 ساعت از عمل گوشم می گذرد. حالم بسیار خوب است. ولی هنوز پانسمان گوشم را عوض نکرده اند. در ایران چند ساعت بعد از عمل فورا پانسمان را عوض می کنند چون خون آلود می شود و در ایران این کارها را پرستار انجام می دهد، اما در آلمان باید یک دکتر این کار را انجام دهد. ظاهرا عمل با موفقیت بوده است. وقتی این خاطرات را می نویسم ساعت 30/ 7 دقیقه صبح است و بعد از نوشتن در انتظار صبحانه می مانم. چون از گرسنگی حالم به هم می خورد. در آلمان انسان چیزهای عجیبی می بیند که شاید برای شما باور کردنی نباشد. در بیمارستان برای تلویزیون نگاه کردن باید پول داد و گرنه نمی شود تلویزیون نگاه کرد. در بیمارستانی که من در آن بستری هستم (بیمارستان پس پا) این گونه است. روز دوشنبه 9/ 3/ 68 ساعت 7 بعد از ظهر برادر سعید مهتری و برادر ریاحی و برادر نادر از بچه های ارومیه و دو نفر دیگر از جانبازان به دیدن من آمدند و ساعتی را با هم بودیم . همه می گفتند : برای ما دعا کن . البته خیلی جوان بودند . بعد جلوی بیمارستان رفتیم تا چند تا عکس برای یادگاری بگیریم و بعئ هم قرار شد که آقای ریاحی فردا اینجا بیاید تا ببرادر قلعه تپه را که از بیمارستان مرخص شده بود به خانه ایران در کلن انتقال دهد و همچنین قرار شد با دکتر من هم صحبت کند . امروز سه شنبه 10 / 3 / 68 است و برادر ریاحی با کشتی آراء که قرار بود بیایند هنوز که ساعت 14 است نیامده اند . امروز هوای آلمان ابری و سرد است و من در و پنجره اتاق را بسته ام امروز 8 روز است که من در این بیمارستان بستری هستم و برادر قلعه تپه که مرخص شده بود ، در انتظار برادران خانه ایران است . ولی هنوز از آنها خبری نیست و او نیز ناراحت است که چرا دنبالش نیامده اند . خوب حق هم داشت چون دیگر تختی برای استراحت نبود . روز چهارشنبه 11 / 3 / 68 و قتی که برادر ریاحی آمد با هم خدمت دکتر من رفتیم . دکتر گفت : گوش شما بسیار عفونت کرده بود . یکی از استخوانهای داخل گوش شکسته بود و این عمل کار هر دکتری نیست . البته در ایران هم چند دکتر خوب هست ولی این کار از تخصص آنها خارج است . شانس شما زیاد بود . چون پرفسور هوک اولین متخصص در آلمان است که این جور عملها را انجام می دهد و شما باید 20 روز تحت مراقبتهای ویژه قرار داشته باشید و گرنه ممکن است ، دوباره عفونت کند البته این دکتر از معاونین پرفسور است و مقام دوم را دارا است . البته ساعت 6 بعد از ظهر شام می آوردند . امشب شام من از خانه ایران که در کلن است آورده شده که شامل چند عدد نان که هر کدام دو یا سه لقمه بیشتر نمی شود و مقداری سالاد ، گوشت مرغ ، تخم مرغ ، سیب زمینی و پیاز می باشد که خیلی خوشمزه است . چهل روز است که من غذایی به این خوشمزه ای نخورده ام اینجا صبحانه را ساعت 8 صبح می آوردند ، با این حساب 14 ساعت از غذا خبری نیست . شام هر شب بیمارستان یک کره کوچک و یک پنیر 20 گرمی است و من تا بحال 7 کیلو وزن کم کرده ام . روز پنج شنبه 12 / 3 / 68 ساعت 4 بعد از ظهر که دکتر ها رفتند ، مردم برای ملاقات مریض های خود به بیمارستان می آمدند و می رفتند . صدای پاهایشان می شنیدم که به اتاقهای مریض ها می رفتند و ساعتها با هم صحیت می کردند . ولی یک اتاق هم بود با آنجا کاری نداشت . آنهم اتاق من بود . البته گاهی پرستارها می آمدند و می رفتند و یک جمله را می گفتند : گود یعنی که خوب هستی ؟ همچنانروزها و شبها سپری می شد و من به این وضع عادت کرده بودم ، دیگر می دانستم بجز پرستارها کسی در اتاق مرا باز نمی کند . چهل روز بود که در بیمارستان بودم و هنوز هم باید این تنهایی را تحمّل نمایم و ده روز دیگر هم باید در این بیمارستان باشم ، ولی خسته شده بودم و از خدا می خواستم که هر چه سریعتر مرا از این تنهایی نجات دهد . روز جمعه 13 / 3 / 68 ساعت 8 صبح در حال رفتن به اطاق دکتر دیدم که دکتر می آید تا مرا برای پانسمان به آنجا برده و گوشم را نگاه کند . باهم بسوی اطاق دکتر حرکت نمودیم . دکتر وقتی گوشم را نگاه می کرد گفت : گود یعنی خوب است . من وقتی تنها می شوم به عکس مصطفی و مرتضی نگاه می کنم و ساعتها وقتم را می گذرانم و با آنها حرف می زنم و می گویم که پسرانم پدر را ببینید که در غربت چطور یکّه و تنها مانده است . دلم می خواهد شما دکتر شوید تا مسلملنان مجبور به آمدن به سرزمینهای کفر نباشند . مصطفی و مرتضی جان من دلم برای شما بسیار تنگ شده است . دلم می خواست شما هم اینجا بودید و باهم راه می رفتیم ولی این کار محال است چون شما در ایران و من در آلمان 7 هزار کیلومتر باهم فاصله داریم . آسمانن بار امانت نتوانست کشید قرعه فال به نام من دیوانه زدند روز دوشنبه 16 / 3 / 68 ساعت 5 بعدازظهر با تلفن با برادر کمیل تماس گرفتم . وقتی که او گوشی را برداشت از رادیو صدای امام را شنیدم . از او پرسیدم : چه خبر ؟ دیدم گریه می کند . گفتم چه شده است ؟ گفت : دیگر پدر نداریم . امام رفت . یکباره یا صدای بلند شروع به گریه کردم . بطوریکه صدایم را همة‍ آنهایی که در آنجا بودند می شنیدند و گویا بر سرم آسمان خراب شد و زمین زیر پاهایم می لرزید . دیگر طاقت نیاوردم و بسوی اطاقم دویدم . کجاست عهد و پیمان را چه کردی امانتهای چون جان را چه کردی چرا کاهل شدی در عشق بازی سبک روی مرغان را چه کردی روز چهارشنبه 18 / 3 / 68 روزنامه های آلمان عکسهایی از امام خمینی و آقای خامنه ای و یک عکس از زن با حجاب ایرانی را در سر مقالة خود چاپ کرده اند که آن زن ایرانی عکس امام را مقابل خود گذاشته بود و گریه میکرد . وقتی آن عکس را در یک کشوری که با ما و امام بیگانه بود انسان مشاهده می کند دلش می خواهد فریاد بکشد و بگوید : ای امام عزیز ، یک روز آمدی و با آمدنت مردم ایران را شاد نمودی و یک روز هم رفتی و جگرها را کباب کردی . دلم می خواهد در ایران بودم و با صدای بلند گریه می کردم که صدایم تا عرش فلک می رسید . امّا چه کنم ، در یک کشوری بودم که همة مردم آن بیگانه ، و شاید معنای گریه کردن را هم نمی دانند . من به پشت بیمارستان که یک پارک کوچک داشت می رفتم و گریه می کردم . خدایا در غربت تک و تنها چقدر سخت است . گلی گم کرده ام می جویم او را به هر گل می رسم می بویم او را

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه