شناسه: 65306

شرح عمليات

راوی محمد حسن نظر نژاد : ساعت 7 شب بود که سردار قا آنی فرمانده لشگر از مشهد خود را با هواپیما به کرمانشاه و از آنجا به منطقه عملیاتی مهران رساند . از سردار احمدی و من پرسید طرح آماده است ؟ من از همه زود تر گفتم بله . بعد سردار گفت : احمدی به فرمانده هی تیپ 12 قائم و هادی سعادتی به جانشین لشکر منصوب شد . من خیلی خوشحال شدم چون با هادی خیلی زیاد کار کرده بودیم . او آدم بسیار خوش فکری بود که از طرح های من نیز حمایت می کرد و سالها من و هادی با هم در کنار هم با دشمن جنگیده بودیم . خوب بگذاریم . همه چیز آماده برای عملیات شده بود . من شریفی را صدا زدم و گفتم : امشب باید یک خاکریز روی ارتفاعات رضا آباد زده شود ، او گفت : غم نخور به علی گفت : بله . در همان موقع فرمانده هان محور آمدند رو به علی ابراهیمی فرمانده یکی از تیپهای محوری کردم و گفتم : امشب شما با گردانهای کوثر و کربلا و امام سجاد در دو محور باید عملیات کنید علی ابراهیمی گفت :چشم هر چه دستور باشد من انجام می دهم . سردار قا آنی گفت : گردان کوثر روی ارتفاعات قلامی و جاده مهران به ایلام عمل کند و گردان کربلا روی باغ کشاورزی عملیات نماید و گردان امام سجاد روی روی ارتفاعات رضا آب عمل کند . فرمانده گردان کوثر برادر صادقی گفت اگر اجازه داده شود من بعد از اینکه ارتفاعات غلامی را گرفتم جاده مهران و ایلام را هم تا نزدیکی شهر مهران در کنترل خود بگیرم . فرمانده گردان کربلا برادر استاد حسینی هم اصرار داشت که داخل باغ نشود و در انتهای ارتفاعات موضع بگیرد. چون می گفت زمین بسیار باز است و آسیب پذیری ما زیاد می شود البته راست می گفت : چون نظر مسؤل اطلاعات هم همین بود . لشکر قادر نبود . عملیات خود را ادامه دهد باید فرصت زمانی را از دشمن می گرفت و همین کار را هم کردیم و از آن طرف هم قرار گاه نیروی زمینی هم خبر داد که عملیات متوقف شود . عملیات آزاد سازی مهران آغاز شد . در این عملیات لشکر 21 امام رضا (ع) با یک تیپ و یک گردان مستقل مأموریت یافت که مهران را آزاد کند . مرحله اول، لشکر سید الشهدا وارد عمل شد و تا 5 کیلو متری شهر پیشروی کرد . مرحله دوم، عملیات به لشکر ما واگذار شد و راه کار ما از جاده دهلران _ مهران بود . کارشناسایی توسط اطلاعات لشکر آغاز شد و برادر مصباحی مرتب گزارشهای را به فرمانده لشکر و عملیات می داد فرار رسید . نیروهای لشکر در ساعت معین توسط عملیات لشکر منطقه آورده شدند و من به برادر سید علی ابراهیمی مسؤل محور گفتم : که با گردان های کوثر و گردان کربلا و گردان امام سجاد به سمت خط حرکت کنند و خودم و برادرم هادی با یک جیپ و بی سیم چی خودمان را به نقطه خط تماس رساندیم بعد روی یک تپه رفتیم . نام آن تپه تپه کچی بود و درست خط عزیمت را تشکیل می داد عملیات در ساعت ده شب آغاز شد . گردان کوثر از روی جاده و گردان کربلا از چپ جاده عمل کردند سجاد احتیاط را تشکیل می داد و هر دو گردان را دنبال می کرد . حالا کمی از فردای عملیات برای شما سخن بگویم . گردان کوثر و گردان کربلا هر دو به هدفهای خود رسیده بودند .هنوز هوا روشن نشده بود . من و هادی خودمان را به اولین نیروهای خودی که در کنار شهر مهران بودند رساندیم . برادر صادقی را دیدم که آرایش نیروهای گردان خود را در خط ××× به او وا گذار شده بودبه اجراء می گذاشت و برادر علی پور خاکریز بزرگی در خط حد جاده تانمه گاوی احداث کرده بود و بولدوزرها روی جاده مهران کار می کردند تا جاده را ترمیم نمایند . هوا هنوز زوشن نشده بود که ناگهان تعدادی از تانکهای عراقی که در پشت نیروهای خودی غافلگیر شده بودند به حرکت در آمدند تا خودشان را از چنگال نیروهای اسلام برهانند و به نیروهای عراقی ملحق شوند . من به علی پور گفتم : علی نگذار این تانکها فرار کنند . علی مثل برق سوار یکی از بولدوذرها شد و به طرف دو تانک عراقی که از جاده حرکت می کرد ، حمله ور شد . همه گفتیم علی به شهادت می رسد . وقتی که بولدوزر و تانک به هم رسیدند ، دیدم تانک عراقی واژگون شد و آتش گرفت و تانک دیگر عراقی هم به تانک اول بخورد کرد و آتش گرفت . بولدوزر هنز کار می کرد عمل را دیدم که می خندید . فردای آن روز ، روزنامه های ایران نوشتند جنگ تانک و بولدوزر حالا ما در نزدیکی مهران خود را آماده کردیم ، تا آنجا را آزاد نماییم هوا داشت کم کم گرم می شد و نیروهایی که شب تا صبح جنگیده بودند کمی خسته به نظر می رسیدند . من به علی گفتم : دو بولدوزر و یک لودر را آماده کن تا جاده مهران ایلام را برای جلو گیری از تیرهای مستقیم دشمن با یک خاکریز پوشش دهیم . گفتم : علی و سید علی ابراهیمی ، صادقی و برادر شا چراغی را خبر کنید تا عملیات را برای آنها تشریع کنم . آنها آمدند . من به صادقی گفتم : هر چه می گویم گوش کن . یا تو باید خود را به شهر برسانی و عراقی ها را تا مرز دنبال و در مرز آرایش دفاعی خود را تکمیل کنی . به شاه چراغی گفتم : شما باید خود را به زیر ارتفاعات متلاویزان برسانی تا لشکر 5 نصر را کنک کنی . و به ابراهیمی هم گفتم : مهندس را آماده کنی . و به ابراهیمی هم گفتم : مهندس را آماده کن تا یک خط مهندسی تا یک خط پدافندی ایجاد کند . در همین موقع برادر مصباحی آمد و گفت : آقای قاآنی شما را کار دارد و من به او گفتم چه کار دارد ؟ او گفت : نمی دانم . با او حرکت کردم به سنگری که آقای قاآنی و برادر سعادتی و رئیس ستاد لشکر برادر نجفی بودند ، رسیدم . وقتی که وارد سنگر شدم دیدم آقای قاآنی روی یک تخت خابیده است . من فکر کردمم که ایشان شهید شده است و خیلی ناراحت شدم . آقای نجفی رئیس ستاد لشکر آمد و گفت : ناراحت نباش او در خواب است و خیالم راحت شد و کنار او ایستادم . ولی آقای قاآنی زود از جای خود بلند شد و سلام کردم و گفتم چه خبر ؟ او چشمهایش را مالید و چندی بعد گفت : خبر خوشی دارم گفتم چه شده است ؟ گفت لشکر 5 نصر ارتفاعات قلاویزان را تصرف کرده است و از همه مهم تر ارتفاعات 391 را هم در اختیار دارد وقتی این خبر را شنیدم ، از خوشحالی می خواستم پرواز کنم . چون عملیات تثبیت شده بود و ما به ××× می توانستیم خط پدافندی خودمان را در مرز آرایش بدهیم . از آن طرف برادر صادقی وارد شهر مهران شد . این خبر توسط اطلاعات لشکر برادر سید مجید مصباحی که نیروهایش جلو تر از همه بود به فرمانده لشکر ، من و دیگران داده شد . دستوری از سوی فرمانده لشکر صادر شد مبنی بر اینکه من و مصباحی هر چه زود تر به جلو رفته و آرایش گردان های در خط را تکمیل کنیم . در این جا برادر سعادتی گفت : من با بابا نظر جل. می رویم . فرمانده گفت : اشکالی ندارد ما با سوار یک جیپ شدیم و حرکت کردیم . راننده ماشین هادی بود وقتی که نزدیک خط رسیدم یک بار دیدم پرنده آهنینی رو به روی ما قرار دارد و می خواهد ما را هدف موشک های خود قرار بدهد. با سرعت گفتم هادی تا هادی گفتم او هم متوجه شد و ماشین را به پشت یک خانه نیمه خراب رساند و همه پیاده شدیم و از آن طرف نیروهای پدافند آتش شدیدی را به هلیکوپتر متواری گشت . ما هم پیاده خودمان را به خط رساندیم چون تا خط 200 متر بیشتر راه نبود . صادقی ، چراغی ، ابراهیمی ،عالمی و علی پور آممدند و گفتند : حاج آقا ما می خواهیم خاکریز را در جای اول که در اختبار ارتش خودمان بود درست کنیم . من و هادی و مجید گفتم : که کمی جلو تر خط پدافندی را درست کنیم . چون دشمن از قلاویزان توسط لشکر 5 نصر بیرون انداخته شده است و ارتفاع 391 در اختبار خود مان است . همه خوشحال بودند . علی پور گفت : باید کار را شروع کنیم ولی روز نمی شود باید صبرکنیم شب برسیم . نیروهای اطلاعات عملیات برای اینکه خط پدافندی در جای مورد نظر باشد در روز با سیم تلفن یک خط را مشخص کرده بودند . از آن طرف ارتش عراق شکست سختی را از سپاه پاسداران قرار گاه نجف خورده بود . رادیو عراق سخنرانی صدام را پخش می کرد که می گفت : ایرانی ها آمند و فاو را تصرف کردند ، ارتش عراق حمله کرد و مهران را تصرف کرد ، ولی ایرانی ها تهاجم کردند و ارتش عراق را عقب رانده و غلاویزان را تصرف نموده اند ، و عراقی ها باید غیرت به خرج بدهند تا از لشکر عراق دفاع نمایند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه