شرح عمليات
راوی محمد حسن نظر نژاد : خوب به یاد دارم شب قبل از عملیات که برادران مسئول جلسه داشتند، گردانهای خط شکن برای عملیات آماده می شدند. من دیدم با چه شور و شوقی تجهیزات خود را آماده می کنند. گاهی از گوشه چادر نگاهی به بیرون می انداختم، می شنیدم که نیروهای پیشتاز شعارهایی می دادند و پایکوبی نظامی می کردند و در واقع این یک حماسه نظامی بود و می گفتند: کربلا، کربلا ما داریم می آییم، یاران حسین می آیند و اشک در چشمانشان می چرخید. چون می دانستند آنها باید فردا شب در آن طرف هور که مزدوران صدام در کمین نشسته اند بجگند. همه این نیروها چند بار عملیات کرده بودند. ناگهان چشمم به یکی از برادران روحانی افتاد. او بسیار جوان و رشید بود و شیخ تسوجی نام داشت. من و هادی و قالیباف به او گفته بودیم شما باید بعد از شکستن خط به آن طرف آب حرکت کنید. چون باید در شهر القرنه عراق که توسط نیروهای اسلام آزاد می شد برای مردم آن شهر سخنرانی نمایید. ولی دیدم در میان نیروهای خط شکن است و با چه شور و شوقی تجهیزات خود را آماده می کند. در همین موقع صدای سردار قالیباف مرا به خود آورد. گفت: حاجی، کجایی؟ برای پل ناصریه چه باید کرد؟ من گفتم: اگر چند تا هلیکوپتر در اختیار ما قرار دهند ما می توانیم پل را منهدم کنیم و راه نیروهای کمکی عراق را ببندیم. سردار قالیباف گفت: گمان نمی کنم قرارگاه این کار را بتواند انجام دهد. ولی تلاش خودم را خواهم کرد و گفت: کلیه فرماندهان محورها و گردانها باید خود را برای شهادت آماده کنند. سردار قالیباف بسیار جدی حرف می زد و گاهی اوقات هم کمی شوخی می کرد. بعد گفت: حاجی نظر شما که باید شهید شود تا کی زنده بماند و دیگران شهید بشوند. من خندیدم و گفتم: حالا حالاها دست شکسته بار گردن است. جلسه خاتمه یافت و همه برای آماده کردن کارهای خود از سنگر فرماندهی بیرون رفتند. در روزهای هفتم وقتی که دشمن حمله سنگین خود را آغاز کرده بود گفته شد برادرانی که مسئولیت محورهای تیپ مستقل امام رضا (ع) را به عهده دارند خود را برای یک نبرد سنگین آماده کنند. برادران همه با تمام وجود حاضر به فداکاری بودند. نبرد آغاز شد. دشمن با دو لشکر پیاده و زرهی از دو محور شروع به پیشروی نمود. بعد از 4 ساعت نبرد شدیدی که بر سر تصرف رودخانه دجله ادامه داشت، دشمن از امکانات بیشتری برخوردار بود و ما را از کنار دجله به عقب راند. ما ناچار در پشت سیل بند دوم آرایش گرفتیم. در این موقع جنگ تن به تن آغاز شد. این جور جنگها گاهی ساعتها به طول می انجامد. ولی دشمن مجبور شد به عقب برگردد و با آرایش دوباره به ما حمله کند. این نبرد تن به تن همینطور ادامه داشت. ساعت 8 بعد از ظهر بود که سردار قالیباف فکر کرد دیگر کاری نمی شود کرد. من هم می خواستم به آن طرف آب که خاک ایران بود برگردم. از پشت سیل بند که نیروهای خودی می جنگیدند می گذشتم. دیدم از کشته واقعاً پشته ساخته بود. بی سیم چی من که یک بسیجی بود گفت: حاج آقا نظرنژاد برادران ما در آنجا با عراقی ها می جنگند. من گفتم: ساکت باشید. بسیجی که مرا دید عقب برمی گردم باز دوباره حرفش را تکرار کرد، گفت: بچه های ما آنجا می جنگند، شما کجا می روید؟ ناگهان برگشتم، گفتم: راست می گویی مغز سرم صدا کرد گویا کسی به من می گوید کجا می روی؟ دست بی سیم چی را گرفتم و به پشت دژ رفتیم. دیدم همه مسئولین تیپ به شهادت رسیده اند و من و فرمانده م قائم مقام تیپ باقی مانده بودیم. در این موقع سردار قالیباف با بی سیم به من گفت: من به میان هور می روم. شما در همین جا باشید امشب باید استقامت کنید تا در تاریکی شب نیروها را از این منطقه خارج کنیم و به جزیره مجنون انتقال دهیم. اینها حرف نیستند، بلکه واقعیت است. من به فرمانده گردان رعد، آقای برقبانی گفتم باید تا آخرین نفس و آخرین نفر استقامت کنیم. ایشان گفت: بچه های گردان رعد با نارنجک دستی به جان تانکهای دشمن افتاده اند و تانکها را تار و مار می کنند. من باور نکردم. گفتم: شوخی نکن. گفت: من اهل دروغ نیستم. بیا تا با چشم خود آنها را ببینی. وقتی به آنجا رفتم دیدم تعداد زیادی از تانکهای دشمن در آتش می سوزد و نیروهای اسلام با تمام قدرت می جنکند. آن وقت بیاد سپاه اسلام در صدر اسلام افتادم که در فتح اسپانیا کشتی ها را آتش زدند و آخر پیروز شدند. ما هم 40 کیلومتر آب در پشت سر داشتیم. یا ا... آن شب چقدر بر ما سخت گذشت. خلاصه از زمین و آسمان آتش می بارید. صدای غرش توپخانه ها و مسلسل ها و انفجارهای پی در پی زهره شیر را آب می کرد. این نبرد نابرابر همچنان ادامه داشتو تعداد مجروحین هر لحظه بیشتر می شد ولی چند نفر از برادران پاسدار که جانشین گردانها بودند، همچنان استقامت می کردند. از جمله شهید سید علی ابراهیمی و شهید جواد جامی. خوب به یاد دارم که این دو بزرگوار چقدر خسته شده بودند، ولی خودشان را سرحال و مصمم نشان می دادند. آه چه روز تلخ و ناگواری بود. تعداد زخمیها رو به افزایش بود. آفتاب رو به غروب می رفت. من و برادر هادی لحظه شماری می کردیم که هر چه زودتر آفتاب غروب کند. چون خستگی از چهره یکایک نیروها مشخص بود، از آن طرف دشمن لحظه به لحظه بر شدت حملات خود می افزود و از طرف دیگر پیکر پاره پاره شهیدمان روی زمین در مقابل چشمان حیرت زده مانده بود که در میان همه شهدا جسد شهیدان، حسن آزادی و اسدالهی و علیرضا نعمانی و حسین کارگر دیده می شد. یا ا... دو نفر و این همه نیروی زخمی و شهید و تعدادی هم خسته که حدوداً 1000 نفر می شدند. از آن طرف دو لشکر از نیروهای دشمن مرتب حمله می کردند. صدای ناله زخمیها از یک طرف و صدای فریاد جنگجویان از طرف دیگر که می گفتند برایمان مهمات بیاورید شنیده می شد و از طرف دیگر هواپیماهای دشمن مرتب روی سرمان پرواز و بمباران می کردند، هلیکوپترهای دشمن ما را مورد حمله خود قرار می دادند. از قرارگاه خودی هم به ما کمک نمی شد. چون در جزیره مجنون و پل طلاییه درگیری شدید بود. ناگهان صدای فرمانده تیپ سردار قالیباف که می گفت آماده باشید تا حمله نهایی را آغاز کنیم شنیده می شد. من متوجه شدم که باید عقب نشینی کنیم. در جزیره مجنون تعداد قایقی که ما در اختیار داشتیم کم بود و از آن طرف هوا کم کم تاریک می شد و از شدت درگیری هم کاسته می شد. چون دشمن در شب از ما می ترسید و نیروهای خود را به عقب می کشید تا از حمله شبانه ما در امان باشد. چون ما در شب به تاکهای آنها حمله می کردیم و آنها را نابود می کردیم. خوب لحظه ای حساس بود. چون یک نبرد تن به تن کاملاً نیروها را خسته کرده و اگر می گفتیم می خواهیم عقب نشینی کنیم شاید غیر ممکن بود تا بتوانیم کنترل نیروهای خودی را در اختیار داشته باشیم. نیروها هم کم کم متوجه شده بودند، ولی چون من و برادر هادی را در کنار خود می دیدند که ایستاده و با تمام وجود می جنکیم آنها هم با خیال راحت می جنگیدند. تاریکی شب کمی خیال ما را راحت کرده شروع به عقب نشینی کردیم. دسته دسته نیروها را از خط می آوردیم و به آنها می گفتیم که می خواهیم از طرف راست به دشمن حمله کنیم. هر دسته از نیروها که می آمدند به جزیره مجنون برده می شدند. این کارها را برای این می کردیم تا نیروها در خط از هم پاشیده نشوند. از آن طرف به نیروهای تخریب که آنها را کاملاً توجیه کرده بودیم می گفتیم می خواهیم به جزیره برویم و آنها باید جلوی دشمن را مین کاری کنند و از طرف دیگر هم دو دسته از نیروهای اطلاعات عملیات را برای حمله به نیروهای دشمن آماده کرده بودیم تا دشمن متوجه عقب نشینی ما نشود. در واقع ما عملیات تأخیری را انجام می دادیم ولی چون قایق کم داشتیم بعضی از نیروها 5 کیلومتر شنا کردند. از جمله این افراد حسین فاضل الحسینی بود که بعد از عملیات والفجر 8 به شهادت رسید. من و هادی وقتی از کنار دژ به عقب برمی گشتیم پی در پی چشمم به جسد نیروهای شناخته شده می افتاد که جگرم را خون می کرد. آه آن شب چه شب سختی بود. رود دجله و فرات شاهد کربلای دیگری بود. چون دجله و فرات از خون یاران حسین رنگین شده و ماه و ستارگان دجله و فرات بر پیکر شهدا چشمک می زدند. وقتی با فرماندمان منطقه را ترک می کردیم اشک خون از چشمان آنها جاری بود و با صدای بلند گریه می کردند و می گفتند: برمی گردیم و انتقام شما را می گیریم. در آن لحظه چشمم به جسد جوانی افتاد که چند لحظه قبل وقتی به او گفتم: تانکهای دشمن از سه راه عقب نشسته است گفت: می روم تا معلوم کنم. ولی یک ماه است که ازدواج کرده ام و از کنارم دور شده بود و حالا پیکر به خون آغشته او را می دیدم. نام او سید احمد موسوی بود. دلم بسیار سوخت، ولی کاری نمی توانستم بکنم. در همین موقع چشمم به جوان دیگری افتاد که تمام روز را با یک ماشین که از عراقی ها به غنیمت گرفته بودیم برای رزمندگان از کنار آب مهمات به سما خط می برد. او را دیدم که در کنار یک قایق ایستاده بود. مرا که دید صدا زد آقای نظرنژاد بیا اینجا. من دستی به پشت او زدم و گفتم خداوند به شما جزای خیر دهدو لبخند شیرینی به من زد و گفت: شما از من بیشتر زحمت کشیدید. در همین موقع به یاد پیرمردی افتادم که با پاهای برهنه به سمت خط می دوید و می گفت: هر که یار حسین است باید بجنگد. خدایا ادم وقتی ریش سفید او را می دید بیاد حبیب بن مظاهر که در روز عاشورا می جنگید می افتاد. زمانی که سوار قایق شدم ساعت 10 شب بود. بعد از چند لحظه ای قایقمان در کنار قایق فرمانده تیپ پهلو گرفت. سردار قالیباف از من پرسید چه خبر؟ گفتم: نیروهای تخریب و اطلاعات با دشمن درگیرند و بقیه نیروها را تقریباً از منطقه تخلیه نموده ایم. ولی برادر هادی حالش خوب نیست، چون داشت در آب هور غرق می شد که من او را نجات دادم. روز بعد به اطرافم نگاه می کردم. چند نفر بیشتر نبودیم و همه جا را آب فرا گرفته بود. ناگهان به یاد روزیکه با یاران از آن طرف آب پا به خاک عراق گذاشتیم افتاد. صدای دوستان در گوشم می پیچید که می گفتند: به فرات رسیدیم. خدایا آن شب که از هور می گذشتیم و لحظه به لحظه به خط دشمن نزدیک می شدیم. گاهی صدای شریفی را و گاهی صدای پروانه و گاهی صدای نعمانی را از بی سیم می شنیدم که می گفتند: زودتر بیایید ما به دجله و فرات رسیده ایم و فرات را تصرف کرده ایم. راه باز است ولی حالا دیگر صدایی به گوشم نمی رسید جز صدای غرش توپها و مسلسلها یا ناله زخمیها که از درد به خود می نالیدند و قایقهای حامل آنها از کنار قایق ما عبور می کردند. من و برادر هادی به آن طرف هور نگاه می کردیم و با سینه سوزان و دل پر از غم از یاران به خون آغشته دور می شدیم. با تمام وجود صدای سرداران شهید و بسیجیهایی که در کنار هم می جنگیدیم به گوشم می رسید. خوب حالا از خودم برای شما بگویم. تمام بدنم پر از خون بود و کفشهایم را در هور جا گذاشته بودم. چون وقتی سوار قایق می شدم دیدم برادر هادی در میان آب غرق می شود. کفشهایم را درآوردم تا او را نجات بدهم. (در عملیات خیبر برای نجات یکی از برادران) وقتی که در آب فرو رفتم آب بسیار سرد بود. ناگهان به یاد شهید حسن آزادی افتادم که ساعتی قبل از شهادت به من گفت: بیا باهم غسل شهادت کنیم. من گفتم آب بسیار سرد است. ولی او رفت و خوشحال بود و خودش را غسل داد و بعد به طرف سه راه مرگ حرکت کرد و ساعتی بعد شهید شد. درباره شهید آزادی باید بگویم جوان بسیار شجاع و دلیری بود. بعضی بچه ها آن طرف آب شهید شده بودند گاهی صدای آنها مرا به آن طرف آب فرا می خواند و چهره های مصمم بسیجی ها در جلوی چشمهایم می درخشیدو صدای شادیهای آنها را می شنیدم و گاهی هم صدای ناله های زخمی ها را که فریاد می زدند و کمک می خواستند و گاهی ایثار و فداکاریهای آنها جلوی چشمهای خسته ام مجسم می شد. حالا که منطقه دجله و فرات را ترک می کردیم تمام پاسداران و بسیجیها با چشم گریان و دل پر غم از دوستان خود دور می شدند و از آنکه نتوانسته بودند همرزمان شهید خود را همراه بیاورند، اشک می ریختند و گاهی فریاد می کشیدند و می گفتند: انتقام شما را می گیریم. ناگهان چشمم به برادری افتاد که در گوشه قایق زانوی غم بغل گرفته و اشک از گوشه های چشمش چون چشمه جاری بود. به سکان دار گفتم که قایق مرا به قایق او نزدیک کن. بعد به آن برادر گفتم برادرم غم مخور، برمی گردیم. گفت: غم داغ برادر را برادر مرده می داند. گفتم: مگر برادر شما شهید شده است؟ گفت: آری پیکر بی جانش را هم همراه خود آورده ام. نگاه کردم دیدم راست می گوید. گفتم: شما که برادر خود را آورده اید چرا غم می خوری؟ گفت: نمی دانم جواب مادرم را چه بدهم. او برادر کوچک من بود. شاید مادرم بگوید من خودم را نجات داده ام و او را رها کرده ام. در حالی که من و او در کنار هم می جنگیدیم و دیگر چیزی نگفت . سر را به زانو گذاشت و چشمهایش را به صورت برادرش دوخت و گاهی می گفت: برادرم چرا مرا تنها گذاشتی؟ حالا جواب مادر را چه بدهم؟ آن چنان غرق در افکار خود شده بودم که از خودم یادم رفته بود. کم کم قایقمان به جزیره نزدیک می شد. در جایی که برادران در انتظار ما بودند. همین که برادران مسئول ما و برادر هادی سعادتی و برادر قالیباف را دیدند از خوشحالی فریاد می کشیدند و خدا را شکر می کردند. قایق ما در کنار خشکی ایستاد و آنها ما را در آغوش گرفتند و می بوسیدند و می گفتند: خدا شما را برای اسلام نگه داشته است. ولی من هنوز باور نمی کردم که ما از آن طرف آب سالم آمده و در میان برادران خود هستیم. چرا که هنوز صدای هلهله نیروهای دشمن به گوش می رسید و صدای رگبار مسلسلهای آنها فضا را می شکافت. وقتی که همه ما در جزیره مجنون جمع شدیم سردار قالیباف به هادی و من گفت: باید شناسایی مجدد صورت بگیرد. قصد داریم دوباره به دجله و رات حمله کنیم. خون شد دلم خدایا رحمی نما به حالم از دوری رفیقان آشفته شد خیالم. تا قله هدایت یاران من برفتند گم گشته ام خدایا در کوچه ضلالم. همچون پرنده عاشق، پرواز عشق من بود اندر غم شهیدان شکست هر دو بالم. ما عاشقان مولا عهد سفر ببستیم آن کاروان برفت و آمد غم مولایم. سرخ است دست میهن از خون پاکمردان زرد است روی زارم افتاده چون هلالم. یک آسمان ستاره یک دشت پر ز لاله رویید از دل شب من ماندم و خیالم. از قامت شهیدان برپاست پای لاله بشکست پشتم از غم ز غصه بی مثالم. یا رب بگو شهادت معراج تا سعادت اندر ره خمینی پویم ره کمالم. ای شاهدان تاریخ دیدار تازه گردد کی می شود نصیبم پاسخ بده سئوالم. آیم به سوی منت تار و نیان ببینم فالی گرفته ام دوش خونین نموده فالم. آه ای خدای رحمان حال مرا بگردان مهمان شوم شما را کو حق دهد مجالم.
ثبت دیدگاه