شناسه: 65360

آخرین حماسه؛

عملیات محرم در جریان بود، به سختی توانسته بودیم منطقه ی مورد نظر را تصرف کنیم اما آرپی جی زنهای دشمن از یک طرف و تیربارچی آنها از طرف دیگر امان بچه ها را بریده بود. رفعت الله با روحیه ی بالا بچه ها را هدایت می کرد. رو به سردار عراقی کرد و گفت:«هر طور شده آرپی جی زن را خاموش کن». عراقی هم با یکی دو نفر از نیروها خاکریز را دور زد و به پشت آرپی جی زن بعثی رسید و با شلیک یک گلوله آرپی جی او را از پای درآورد. اما هنوز رگبار تیربار چی بی امان بر سر بچه ها می بارید. همه زمینگیر شده بودند. عراقی خواست سراغ تیربارچی برود. رفعت الله گفت:«اگر نتوانیم این تیربار را قطع کنیم دشمن تا صبح همه ی نیروها را فلج کرده و دوباره منطقه را می گیرد. آن وقت گرفتن دوباره ی منطقه خیلی سخت است». عراقی گفت:«الان چند نفر از بچه ها را می فرستم تا از پشت سر با آرپی جی بزنندش.» اما رفعت گفت:«نه نمی شود، خودم باید بروم شما و رامندی و حس پور نیروها را هدایت کنید».

بعد یک نارنجک برداشت و بالای تپه دوید ضامن آن را کشید و با قدرت پرتابش کرد. همان موقع تیربارچی رفعت را هدف قرار داد و پیکر او را سوراخ سوراخ کرد. تیری از قرآن جیبی رفعت گذشت و قلبش را پاره کرده. هم قرآن و هم قلب رفعت سوراخ شده و او بر خاک افتاد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه