شناسه: 65362

دیدار آخر؛

به دیوار تکیه داده و اشکهایش روی قنداقه ابوالفضل می ریخت. پسر بزرگترش که فقط 5 سال داشت، کمی آن طرف تر ایستاده بود و به هیاهویی که در حیاط سپاه جریان داشت با تعجب نگاه می کرد. خانواده ها برای بردن پیکر شهدایشان آمده بودند، تابوت رفعت را به او نشان دادند. خانمی زیر بغلش را گرفت. کنار تابوت نشست و پرچم را از روی آن کنار زد. رفعت را دید که غرق در خون خوابیده و لبهایش می خندد. دست برد و قرآن را از توی جیب پیراهنش درآورد. قرآن سوراخ شده و خونی بود. محمدعلی با لحنی کودکانه گفت:«مامان چرا جیب بابا رو ندوختی؟» یکدفعه یاد چشم های فرزندش افتاد که با تعجب نظاره گر پیکر غرق در خون پدرش است. با صدایی لرزان گفت:«می دوزم، برو، می دوزم مامان و بعد در حالیکه اشکهایش روی تابوت می ریخت. با دست محمدعلی را کنار زد. یکی از بچه های پاسدار آمد و محمد را برد. مردم تابوتها را بلند کردند و به طرف گلزار شهدا به راه افتادند. ساعتی بعد جمعیت تشییع کننده رفته بودند و او می توانست با رفعت درد و دل کند کیفش را از روی شانه اش برداشت تا از داخل آن قرآن دربیاورد. ناگهان چشمش به پاکت نامه ای افتاد که رفعت برایش فرستاده بود. عکسی را که داخل پاکت

بود بیرون آورد، پشت آن نوشته بود:«برای خدا حتی از دادن جانت نیز نترس. چرا که ما همه از خداییم و به سوی او برمی گردیم». عکس را برگرداند. لبهای خندان رفعت جلویش ظاهر شد. با حسرت به چشم های او خیره شد و زیر لب زمزمه کرد:«چقدر تو را دیر شناختم و چقدر تو را زود از دست دادم».

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه