آخرین تماس؛
به روایت همسر: آخرین بار که تماس گرفت، جمعه شب بود. اول خواهرش صحبت کرد و بعد بچهها، آنهم زمانی طولانی. وقتی نوبت به من رسید، مرتضی باید می رفت! گفت که 10 دقیقه دیگر تماس می گیرم، آن قدر سرش شلوغ بود که بعید می دانستم تماس بگیرد. خیلی اصرار کردم قطع نکند، اما آن طرف خط هم شلوغ بود و احتمالاً خیلی از افراد مانند مرتضی در صف تماس بودند. 10 دقیقه ما به بهشت ارجاع شد و مرتضی هیچ وقت نتوانست با من تماس بگیرد. دوشنبه از محل کار مرتضی تماس گرفتند و گفتند که میخواهیم فردا برای احوال پرسی به خانه شما بیاییم. با پدر مرتضی تماس گرفتم تا او هم بیاید. تا ظهر منتظر ماندیم اما هیچ خبری نشد! بعد سربازی آمد، عذرخواهی کرد و گفت برنامه امروز لغو شده است. گویا همه شهرک از موضوع شهادت مرتضی اطلاع داشتند و حتی خبر به شهرستان ما هم رسیده بود. تنها ما بی خبر بودیم! همان روز، ملیکا که از خواب بیدار شد گفت: مامانی خواب دیدم بابایی تو هواپیما نزدیک خورشید بود. من و شما و حنانه از پایین برایش دست تکان میدادیم...
رابطه دخترها با پدرشان رشک برانگیز بود! خیلی همدیگر را دوست داشتند.
ثبت دیدگاه