خوش به سعادتشان که رفتند و به آرزویشان رسیدند؛
یکی دوسالی میشد که میخواست برود و میدیدم که ناراحت است و وقتی میپ پرسیدم:«چه شده؟» میگفت: «فلانی را دیدهام و هر چه اصرار کردم که من را هم با خود به سوریه ببرند، قبول نکرد و گفت الان احتیاج نیست، به شما اینجا بیشتراحتیاج است.» آقا عبدالله میگفت:«دوست دارم بروم.» عکس شهدای مدافع را به من نشان میداد و میگفت: «خوش به سعادتشان که رفتند و به آرزویشان رسیدند.»
ثبت دیدگاه