آقا عبدالله رفت پیش امام حسین(ع)؛
فرمانده محل کار آقا عبدالله جلوی در ایستاده، شک کردم چون بیقرار هم بودم و همه اینها دست به دست هم داده بود و با خودم گفتم که اینها برای چه اینجا آمدهاند؟ مامان رفته بود آمپول بزند، نشستم که چند دقیقه بعد از آن در زدند و همکارهای آقا عبدالله با خانمهایشان آمدند، چشمهایشان قرمز بود که آن لحظه پرسیدم: «چی شده؟» همکارش گفت: «آقا عبدالله رفت پیش امام حسین(ع)» اصلا باورم نمیشد، حتی هنوز هم باورم نمیشود، فکر میکنم شاید خواب میبینم. محدثه میگوید: «مامان آنقدر دلم میخواهد یک روز صبح از خواب بیدار شوم و ببینم که این عکسها هیچ کدام نیست و بپرسم که مامان عکسها کجاست؟ و تو بگویی:خواب دیدهای»
ثبت دیدگاه