دلم می گفت شهید شده
مادر شهید : تو خواب دیدم که یه پارچه سفید رو سرم انداختند درحالیک ه گریه نمی کردم ولی اشکامو از صورتم پاک کردن، دوباره پارچه را انداختن رو صورتم تمام بدنم لرزه گرفت. یه دفعه ازخواب بلندشدم و نماز صبح را خوندم. دیگه خوابم نبرد و تا صبح رو پله نشستم، دم در رفتم، تو حیاط گشتم، با خودم به طور خود به خود زمزمه می کردم:
ثبت دیدگاه