خبر شهادت
راوی محمد غلامی راد: اما کاش آن روز نمی آمد روزی که با دوستانم توی کوچه مشغول بازی بودیم دیدم ماشین جلوی حیاطمان ایستاد یک روحانی و چند نفر از آن پیاده شدند و در حیاطمان را زدند و پس از باز شدن در وارد حیاط شدند . من و دوستانم که به دیوار خانه مان تکیه داده بودیم منتظر شدیم تا اینکه در حیاط باز شد و آنها خارج شدند و با سرعت وارد خانه شدم و چند نفر از همسایه ها را دیدم که دور مادر بزرگ مادرم را گرفته اند و ناراحت از او پرسیدم چه شده مادر بزرگم گفت : هیچی برو بازیت را بکن تا اینکه مادرم از مدرسه محل کارش برگشت از مادر بزرگم پرسید چه خبر است و من که در اتاق دیگر در گوش ایستاده بودم خبر شهادت پدرم را شنیدم و با شنیدن این خبر دلهره ای در خود احساس کردم و اشک هایم بی اختیار سرازیر شدند چرا که من داشتم پدرم به سبب فوت پدر بزرگم از کودکی با سختی بزرگ شده بود او در خانه مادر بزرگش زندگی می کند و بزرگ می شود برای جمع آوری هیزم از بیابان و کوهستان سختی های زیادی را متحمل می شود اما حال دیگر او نبود که خاطرات زمان کودکی اش را برایم تعریف کند از آنها عبرت بگیرم.
ثبت دیدگاه