عشق به جهاد
راوی اثمر ناموزاهد: وقتی که حسین برای آخرین بار به مرخصی آمده بود به ایشان گفتم این بار که آمدی دیگر نمی خواهد بروی شما به سهم خود خدمت کردید . ایشان ناراحت شد و گفت: اجل وقت و مکان نمی شناسد اگر یک دفعه اجل من فرا برسد و در همین جا از دنیا بروم چکار کنم؟ دوست دارم در جبهه باشم و مرگی پر افتخار داشته باشم و در راه اسلام و قرآن شربت شهادت را بنوشم حالا اگر تو مانع رفتن من شوی روز قیامت نزد خداوند مسئول خواهی بود و باید جواب پس بدهی . این حرف ها را که زد من دیگر چیزی نگفتم و بعد از چند روز که عازم جبهه شد به آرزوی خودش که همان شهادت در راه خدا بود رسید.
ثبت دیدگاه