اولين اعزام
راوی محمد غلامی راد: صبح یک روز آفتابی تابستانی داشتیم همراه خانواده صبحانه می خوردیم مادرم در اتاق دیگر وسایل پدر را داشت آماده می کرد و داخل ساک می گذاشت چون پدر می خواست به جبهه برود و چند لحظه بعد یعنی زمانی که می خواستم از پدرم خداحافظی کنم غم انگیزترین لحظات در تمام زندگی ام می دانم به هر حال باید تحمل می کردم بنابراین با خوشحالی از پدرم خداحافظی کردم بعد از این که به جبهه رفت در نامه هایش برایم می نوشت که پسرم درست را بخوان و پسر خوبی باش به حرف مادرت گوش کن و به او احترام بگذار مواظب برادر و خواهر کوچکترت باش.
ثبت دیدگاه