شناسه: 65925

پيش بيني شهادت

یادم می آید آخرین دفعه که به مرخصی آمده بود روزهای آخر مرخصی اش حالش خوب نبود و مرخصی اش تمام شده بود هر چه برادرم اصرار کردند که برایت بلیط هواپیما می گیرم شما دو سه روز دیگر بمانید تا حالتان خوب شود ولی ایشان قبول نکرد و گفت : عملیات شروع شده و من حتماً باید در منطقه باشم من که کوچک بودم خیلی دنبالش گریه کردم که داداش نرو شما شهید می شوی ولی ایشان مرا بوسید و مرا در آغوش گرفت و تا درب حیاط برد و گفت : که دفعه ی دیگر که برگشتم برایت یک عروسک قشنگ می آورم . و مرا ساکت کرد و رفت و من آخرین باری بود که برادرم حسن را دیدم و ایشان در همان عملیات به شهادت رسید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه