شناسه: 65926

عشق شهادت

تا زمانی که من درمنطقه بودم دوباره مجروح شدند . درمنطقه چزابه جز گروهان حمله بودیم که شب حمله کردیم ولی درمحاصره ی عراقیها قرارگرفتیم زمینی که درآنجا قرار داشتیم ماسه زار بود تا زمانی که بالای تپه رسیدیم فرمان آتش دادند اسلحه ام پر ازماسه شده بود وخوب کار نمی کرد طوری که همه ی افراد آن دسته زخمی شده و حدود 5 ساعت زیرآتش خمپاره بودیم و بعداً بلند شدیم. در بین گروه تعدادی از افراد شهید و زخمی شده بودند و همه ی آنها را جمع آوری کردیم براتعلی هم زخمی شده بود که من روی سرش رفتم پای مرا گرفت و چند لحظه به من تکیه داد و چنان گریه می کرد و ازخدا طلب شهادت می نمود به من سفارش می کرد که به پدر و مادر بگویید که بعد از من گریه نکنند من راه خود راشناختم و با خدا پیمان بستم که در این راه تا آخرین نفس علیه دشمن مبارزه کنم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه