خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی بانو زینلی: یادم هست یک شب خواب دیدم که پسر شهیدم محمد در حالی لباس مشکی و تسبیح به دستش است و ریش گذاشته بود و با یک سیدی دارد توی باغ قدم می زند، من به آن سید گفتم: من نمی توانم داخل این باغ شوم شما بروید و به محمد بگویید که بیاید تا من ببینمش. آن سید گفت: نمی شود، محمد نمی تواند از داخل باغ بیرون بیاید و من هم مأمور هستم و هر کجا محمد است من هم باید با او باشم.
ثبت دیدگاه