خواب و روياي شهادت
راوی غلامرضا علی نژاد: در مرحله آخری که برادرم قاسم علینژاد به مرخصی آمده بود پدر و مادرمان خیلی اصرار کردند که یکی دو روز بیشتر بمان او هم به هر ترتیب بود قبول کرد بعد از اینکه روز اول گذشت صبح که از خواب بیدار شد درباره خوابی که دیده بود برای ما تعریف کرد که دو تن از دوستانم که در جبهه شهید شدند به نامهای شهید علیآبادی و شهید نیکنژاد را در خواب دیدم که در یک باغ زیبا و مجللی هستند و هر کدام یک خانم در کنارشان است. به آنها گفتم شما که زن نداشتید این خانمها چه کسانی هستند. آنها گفتند: همسران ما هستند و آن خانمی که گوشه نشسته همسر توست و منتظر است که بیایی این خواب را که تعریف کرد از جا بلند شد و لوازمش را جمع کرد و گفت: من باید به جبهه برگردم.چون با این خوابی که دیدهام عمرم تمام شده است و اگر به جبهه نروم حتماً در یک تصادف و یا حادثهای میمیرم پس چه بهتر که در راه خدا و در راه جهاد با کفار این امر صورت گیرد. لوازمش را برداشت و راهی جبهه شد و دیگر برنگشت.
ثبت دیدگاه