شناسه: 66239

حرمت والدين

راوی :. یدا… علیزاده یادم می آید یک روز که از تهران آمد، من و ایشان همدیگر را در آشخانه دیدم ومن یک جفت کفش پلاستیکی پایم بود وقتی یدا… مرا با این وضعیت دید خیلی ناراحت شد ومرا به کفاشی برد وبه صاحب مغازه گفت : هر کفشی را که پدرم خواست به حساب من به ایشان بده ویدا… یک جفت کفش خوب برایم خرید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه