شناسه: 67020

خواب و رویای شهادت

به روایت از زهرا عبئالله زاده مقدم : دشب آخری بود که پدرم خانه بود همه اقوام از جمله دائی و پدر بزرگم و دیگران خانه ما بودند و چون از خوابی که پدرم در رابطه با شهادتش دیده بود خبر داشتند به پدرم می گفتند ما نمی گذاریم شما ( عبدا... زاده ) به جبهه بروید ولی ما در ابتدا هیچ اطلاعی نداشتیم اما بعدا که مطلع شدیم من خیلی گریه کردم و به پدرم گفتم : پدرجان کجا می خواهی بروی ؟ همین جا و در کنار ما بمان ! پدرم گفت : من فقط می خواهم به جبهه بروم که جنازه دائی ات را بیاورم . قول می دهم خودم هم زودتر بیایم . چند روز از رفتن پدرم که گذشت جنازه دائی ام را آوردند و پس از شش ماه جنازه پدرم را آوردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه