سعه ی صدر
به روایت از عباس حاجی : یک شب برادر عبد ا... زاده وارد پایگاه بسیج شد خنده بر لبانش جاری بود . علت را از ایشان پرسیدم ایشان پاسخ دادند در بین راه به سه نفراز ارازل و اوباش برخورد کردم خواستم آنها را امر به معروف و نهی از منکر کنم که مورد ضرب وشتم آنها قرار گرفتم . در ادامه گفت : کتک خوردنم شیرین بود . پرسیدم به چه دلیل شیرین بود ؟ شما مسئول پایگاه هستید چرا اجازه نمی دهید با آنها برخورد کنیم ؟ عبد ا... زاده گفت :هر چه آدم از این نوع آدمها کتک بخورد ارزش دارد . شاید این کتک خوردن ها باعث اصلاخ آنها شود . در نهایت چند روز بعد در فرصتی مناسببرادر عبد ا... زاده با آنها صحبت کرده و آنها را نصیحت کرده بود به نحوی که هر سه نفر آنها آمده بودند و در پایگاه بسیج ثبت نام کرده و به جبهه اعزام شدند ویکی از آنها هم به فیض عظیم شهادت نائل آمده .برادر عبد ا... زاده وقتی از شهادت ایشان مطلع می شود خیلی ناراحت شده و افسوس می خورد که چنین کسی توانست زودتر از ایشان مورد قبول خدا واقع شود.
ثبت دیدگاه