شناسه: 67175

ایثار و فداکاری

به روایت از منیره ترکمن : یکبار که فرزندم مجتبی عباسی به مرخصی آمده بود. یک شب که همه دور هم نشسته بودیم دیدم ایشان بلند شد و رفت بیل و کلنگ برداشت و خواست از حیاط بیرون برود. گفتم: کجا می خواهی بروی؟ گفت: مادر جان می خواهم بروم سنگر درست کنم. گفتم: مگر در سرخس هم سنگر می سازند؟ گفت: بله و از خانه بیرون رفت. نزدیک صبح بود که ایشان با لباسهای خاکی وارد خانه شد. گفتم: کجا بودی چقدر دیر آمدی؟ گفت: رفتم سنگر درست کنم. صبح که شد آقای حسن شیر محمدی که الان مشهد است آن زمان خانه شان کنار خانه ما بود و با همدیگر همسایه بودیم در خانه ما آمد و گفت: مادر مجتبی نمی دانید که این کانال را چه کسی کنده است. چون من می خواستم این کانال را بکندم و لوله ی آب بگذارم ولی صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که کانال کنده شده است. گفتم: نمی دانم وقتی به خانه آمدم و با خودم فکر کردم فهمیدم که فرزندم مجتبی دیشب برای کندن کانال بیرون رفته است نه برای ساختن سنگر.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه