عشق به جهاد
به روایت از حجیه بی بی یداللهی : وقتی تصمیم گرفت که به جبهه برود. پیش پدرش آمد و گفت:" اگر اجازه بدهید، من می خواهم به جبهه بروم." پدرش گفت:" تو الان در بسیج خدمت می کنی چیز به سربازی ات نمانده فعلاً بمان تا وقت خدمتت برسد." محمد رضا گفت:" پدر جان! الان اسلام با یاری ما نیاز دارد من یک امداد گر هستم اگر بتوانم یک مجروح را نجات بدهم و بعدها از این مجروح، نسلی متعهد و مؤمن به وجود آید و پشتیبان اسلام باشد، می دانید چقدر صواب دارد؟ شما هم در این صواب سهیم هستید." پدرش وقتی این همه روحیه و شور و شوق را دید گفت:" پسرم، برو! خدا به همراهت!" محمد رضا رفت و پنجاه روز بعد خبر مفقود شدنش را آوردند.
ثبت دیدگاه