خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از مسلم عاقلی : بعد از گذشت 9سال از به شهادت رسیدن پسرم احمد که جنازه اش را هم هنوز نیاورده بودند یک روز آقای خدمتی از اهالی روستای خودمان که دخترش عروس یکی از روستائیان تولآ است به من گفت : یک خانمی به نام حاجی نرگس از روَستای تولآ با شما کار دارد من که او را نمی شناختم به هر حال رفتم آنجا و پیدایش کردم ،خداوند رحمتش کند زمانیکه خودم را معرفعی کردم گفت : پس شما آقای عاقلی هستید بفرمائید ،ایشان گفت چند شب پیش من خواب دیدم از جلوی یک خانه بسیار زیبا و غیر قابل و صف در حال عبور هستم جوانی از آن خانه به من گفت : حاج خانم شما از روستای تولآ گفتم بله گفت :پس به روستای ما یعنی کوشک نزدیک هستید و بعد گفت به پدر و مادرم پیغام برسانید برای اینکه مرا پیدا کنند باید در مزار روستای شما برای من شمع روشن کنند تا مرا پیدا کنند خلاصه من به او گفتم که من آنها را نمی شناسم اما او گفت : پیغام بدهید پدرم می آید . بعد از شنیدن این حرفها بلند شدم و رفتم دنبال خانمم و با هم آمدیم روی سنگ مزار شمع روشن کردیم و کمی گندم پاش دادیم و نماز خواندیم و عبادت کردیم تا بالاخره بعد از گذشت چند هفته جنازه پسرم را آوردند .
ثبت دیدگاه