شناسه: 67374

اولین اعزام

به روایت از حسن لطفی : در سال 66 بود که از طریق بسیج کاشمر با کاروان حضرت امیر (ع) به جبهه های حق علیه باطل اعزام شدم . آن زمان من 14 سال بیشتر نداشتم که به ایلام رفتم ، در آنجا در گردان فلق به فرماندهی آقای فاضلی سازمانده ای شدیم . در هنگام چادر زدن در دامنه کوه بزرگی با چندنفر از روستاهای زیرک آباد و محمد آباد بردسکن آشنا شدم . در آنجا بود که با معلم شهید علی عاشوری از روستای محمد آباد بردسکن آشنا شدیم . هر روز صبح بعد از نماز جماعت به کوه نوردی می رفتیم . هر روز مربی آموزش نظامی ، آموزشهای لازم را به ما تعلیم می داد . یک شب مسئول آموزش نظامی دستور داد که امشب همگی باید با ماسک بخوابید چون می خواهم نیمه شب ، داخل چادر خواب اشک آور بیاندازیم . آن شب ، شب پر خاطره ای بود . بچه ها از ترس نمی خوابیدند . شهید علی عاشوری می گفت : « مگر می شود با ماسک خوابید ، پس بهتر است که بیدار باشیم » . ساعت 2 نیمه شب بود که صدای گلوله های مشقی و آموزشی بلند شد . همگی از جا بلند شدیم و دیدیم که گاز اشک آوری در کار نیست و بچه ها همگی به سمت مسجد گردان هدایت می شوند . من و علی عاشوری هم با اتفاق هم به حالت « دو » به مسجد - که چادر بزرگی در پایین تپه بود - رفتیم . فرمانده گردان آقای فاضلی در آنجا بود . بعد از مقدمه چینی و سخنرانی بچه ها گفت : بچه ها فردا پس از نماز صبح به سمت خط مقدم جبهه حرکت خواهیم کرد . همگی خوشحال شدیم ، و سپس به تمام برادران بسیجی هر نفر یک برگه کاغذ سفید تحویل دادند و گفتند : این برگه ها مخصوص وصیتنامه است . وصیتهایتان را سریعا بنویسید و تحویل تبلیغات گردان بدهید ! همگی وصیتنامه هایمان را نوشتیم . شهید علی عاشوری به خنده به من گفت : « من که وصیتنامه نمی نویسم ! » گفتم : چرا ؟! گفت : « هنوز هزار آرزو دارم ، حالا در این سن وسال بیایم وصیت بنویسم . » خلاصه من فکر کردم که شوخی می کند اما دیدم که وصیتنامه اش را ننوشت . ساکهایمان را تحویل دادیم و بعد از نماز صبح سوار به اتوبوسها شدیم و با حال خوشی که داشتیم به سمت ماووت عراق حرکت کردیم طولی نکشید که خوشی ها به غم تبدیل شد . من و علی عاشوری در یک اتوبوس بودیم . متأسفانه اتوبوس جلوی ما بعلت یخزدگی و برف زیاد در گردنه - اسلام آباد غرب از جاده منحرف شده بود و به ته دره افتاده بود . اتوبوس ما نگه داشت و سریع همگی به ته دره رفتیم . من و علی عاشوری و شهید علی دلاوری با هم بودیم و مجروحین را از ته دره به نبش جاده می آوریم . بعد از چند روز ، ما را به موقعیت شهید علی پور بردند آنجا وضع دیگری داشت ، روزی یکی دو بار هدف بمبارانهای هواپیماهای عراقی قرار می گرفتیم . هر روز با علی عاشوری و دیگر دوستان غذایمان را برمی داشتیم و به بغل کوه می رفتیم و نهار را آنجا می خوردیم تا از بمباران هواپیماها در امان باشیم . بعد از چند روز به همگی مان تجهیزات کامل از قبیل بادگیر ، چکمه . لباس گرم و سلاح مورد نیاز تحویل دادند و سپس پیاده به سمت قرارگاه شهید صادقی حرکت کردیم . بیش از ده کیلومتر را از مسیر پل « یا زهراء » - که یک پل انفرادی بود - رفتیم . در طول راه من و علی عاشوری ما در کنار هم قرار داشتیم چون به ستون یک تا آنجا را می رفتیم و فرمانده مان دستور داده بود و همگی باید نفر جلویی را بشناسد و جای هم را عوض نکنند ، نفر جلوی من در طول راه علی عاشوری بود . چند روزی که در موقعیت شهید صادقی گذراندیم با علی عاشوری هر روز آتش درست کرده و چای آماده کردیم . در هوای سرد آنجا چای می چسبید . پس از چند روز اعلام کردند که امشب می خواهیم خط را تحویل بگیریم . همگی خوشحال شدیم . در چادرمان همه - بچه ها می دانستند که من آرایشگری بلدم ، پس شهید علی دلاور گفت : اگر لوازم آرایشگری می بود چقدر خوب می شد که ما را اصلاح می کردی ! شهید علی عاشوری سریعأ شانه کوچک جیبی اش را در آورد و گفت : « این که شانه اش ! بروید و قیچی پیدا کنید . » رفتیم و پس از کمی راه رفتن در داخل گردان ، قیچی امدادگر گردان را گرفتیم و به چادرمان برگشتیم . بچه ها یکی یکی می نشستند و در کنار جوی آبی که از بالای کوه می آمد ، اصلاحشان می نمودیم . شهید علی عاشوری می گفت : « اگر قول می دهی که سرم را خراب نکنی ، من هم سر و صورتم را اصلاح کنم ؟ ! » پس از چند نفر از بچه ها ، شهید نشست و او را نیز اصلاح کردم . موقع نهار فرا رسید و دیدم که علی عاشوری به فکر فرورفته است . به او گفتم : چه شد ؟ به چی فکر می کنی ؟ شهید گفت : « مثل اینکه راستی راستی می خواهیم به خط برویم ! خط مقدم هم که نقل و نبات پخش نمی کنند ، من هم که وصیت ننوشته ام . » من با شوخی به وی گفتم : مگر می ترسی ؟ گفت : « اگر می ترسیدم که به اینجا نمی آمدم . » در اینجا بود که این معلم شهید به تبلیغات گردان مراجعه نمود و برگه وصیتنامه تحویل گرفت و وصیتش را آنجا و در همان روز نوشت . این شهید بزرگوار یک الگوی نمونه بسیجی بود . چون سن و سال من کم بود در تمام کارها و مشکلاتم به من کمک می کرد . شب شد . نماز را خواندیم و با نیمی از راه را با کمپرس و تویوتا و نیمی دیگر را با پای پیاده شبانه به خط مقدم جبهه رفتیم . در آنجا دو نفر دو نفر در سنگربودیم . هوا خیلی سرد بود و یکسره بر روی سرمان آتش دشمن می ریخت . سنگرهای آنجا گودالهای کوچکی بود که به داخلش رفته و می نشستیم . سنگری که من بودم با سنگر علی عاشوری چند قدم بیشتر فاصله نداشت . علی عاشوری با شهید علی دلاوری در یک سنگر بودند . آتش دشمن خاموش شده بود . عصر روز بعد بود که بچه ها از حال هم جویا شدند . علی عاشوری آمد و حالمان را پرسید . در چنین حالی بود که دشمن پاتک زد . متأسفانه تپه ای که دشمن در آن مستقر بود از تپه ای که ما بودیم بلند تر بود و بر گردان ما مسلط بود . در یک لحظه از زمین آسمان به سرمان آتش ریخت . شهید علی عاشوری به همراه شهید علی دلاوری که در کنار سنگر ما بودند شتابزده به سمت سنگر خودشان دویدند که متأسفانه خمپاره 60 سوتی کشید و در میان این دو شهید بزرگوار افتاد . این دو شهید را به کنار سنگرمان آوردیم و پتویی به روی آنان انداختیم . تا صبح شهید علی عاشوری در کنارمان آرمیده بود . »

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه